تخته سیاه
شب جمعه گذشته ، جشن نامزدی خواهرم بود . جشنی کوچک و به غایت جمع و جور. همان شب می خواستم از « تو» بنویسم که نشد ، که باز چون همیشه ، نبودن « تو» بر بودن من چیره شده بود . این شد که هیچ نشد و « تخته سیاه » خالی ماند . آن شب گاه با کلام و گاه با نگاه ، انگار همه سراغ « تو» از من می گرفتند ...
Cd یی به دستم رسید که راجع به مدعیان دروغین نبوت و امامت بود . از کاظمینی بروجردی شروع می شد و به کسانی که ادعای ارتباط با امام زمان (عج) می کردند ، از مدعی نبوت و امامت تا ادعای شفا دهنگی ، از کسی که خود را پیامبر و حضرت آدم (ع) می نامید تا شبح حضرت ابوالفضل (ع) ، ادامه داشت . پیروانشان را که می دیدی نمی دانستی باید خندید یا گریه کرد . از پیرزنان و پیرمردان روستایی تا مردمان شهری ، از جوانان پرشماری که ایمان آورده بودند . از دکتری که هنوز هم ساده لوحی خود را باور نکرده بود . افسوس داشت . می گویند که توطئه امریکا و انگلیس است ترغیب و تبلیغ این افراد . اما نمی گویند که ایمان آوردن که دیگر کار آنان نیست . ما چه کرده ایم که این چنین ساده هم وطن مسلمان مان به شاخ قوچی ایمان می آورد که انگار نقش ذوالفقار را بر روی خود دارد ؟ امروز شاید برای اولین بار بود که معنای آن همه هشدار خاتمی و دیگران را درباره ترویج خرافه پرستی دانستم . انگار باید فکری هم به حال هاله ی نور کرد .
موفق شدم شماره نوروزی « شهروند » را تمام کنم . دیگر توصیه به خواندن مطلبی از آن فایده ندارد که اگر گرفته اید ، لابد خوانده اید و اگر که نگرفته اید ، دیگر پیدایش نخواهید کرد .
شماره 44 « شهروند» با پرونده هایی در مورد گفتار درمانی ، فاشیسم و هیتلر ، استاد مطهری ، زندانی و زندان بان و پسران احمدی نژاد ، خواندنی است .
شماره 45 اما با مارکس شروع می شود . مصاحبه ای خواندنی با محمد جواد لاریجانی دارد و پرونده ای راجع به مذاکرات شهید بهشتی با سفیر امریکا ، آن هم یک هفته قبل از اشغال سفارت . پرونده ای جالب راجع به سانسور ، پرونده ای راجع به صالحی نجف آبادی و مصاحبه ای حتما جنجالی با سید جواد طباطبایی .
داغ ترین مطلب شماره 46 « شهروند » ، اعلام نامزدی دکتر محمد رضا عارف است در انتخابات ریاست جمهوری . پرونده جنبش دانشجویی می 68 ، میرزای شیرازی ،سید حسین نصر و ماکیاولی خواندنی هستند.
در تمام این شماره ها مطالبی خواندنی از خاطرات هاشمی رفسنجانی و یوسفی اشکوری ، مطالبی از روزنامه های سال 58 و نیز مطالبی بسیار مفید راجع به انتخابات امریکا ، کار شده است .
دوشنبه ظهر بود که به مصطفی sms زدم تا با هم به نمایشگاه کتاب برویم . قرارمان شد همان روز بعد از ظهر .
با تاخیر رسیدم ، که مصطفی ساعت آمدنش را دقیق نگفته بود و تازه در مصلا هم ، یکدیگر را به راحتی پیدا نکردیم . موبایل ها هم که بی آنتن شده بودند . گشتی زدیم و به شبستان رفتیم ، سالن ناشران عمومی . دو ، سه راهرویی را گذرانده بودیم که دیدم انگار مصطفی بی حوصله است و خسته . گفتم که تو حال بازدید از نمایشگاه را نداری . تایید کرد و با این حال می خواست که کتاب ها را ببیند ، گفتم که فایده ندارد . از سالن بیرون آمدیم و از ضلع شرقی شبستان به سمت شمال می رفتیم که « تو» ازکنارم گذشتی . خشک شدم . مصطفی مانده بود که چرا من مانده ام . شک کردم که « تو» بودی . با خودم گفتم که لابد اشتباه کرده ام . اما دیگر من هم مثل مصطفی شده بودم ، بدتر از او اصلا . چیزی خریدیم و گوشه ی دنجی را پیدا کردیم و نشستیم و گرم خوردن و صحبت شدیم . بازدیدمان از نمایشگاه شد تنها دیدن یکدیگر و گذر « تو» . – چه بهتر هم اصلا !-- در این میان هم مهدی sms زد که راهی تهران است و چه خوب است با هم به نمایشگاه بیاییم . قرارم با مهدی شد برای سه شنبه بعد از ظهر . با مصطفی هم به ولیعصر رفتم و شامی و چه زود تمام شد ...
سه شنبه ، ایستگاه متروی بهشتی محل قرارم بود با مهدی . با کمی تاخیر و به همراه دوستی آمد که نمی شناختمش . راه افتادیم و باز به شبستان رفتیم . چند راهرویی را رفته بودیم که دوست همراهش را گم کردیم – عمدی در کار نبود البته – می گذشتیم و من و او که انگار خوب سلایق مطالعاتی یکدیگر را می شناسیم ،غرفه های خاصی را توقف می کردیم . تنها کتابی از ابراهیم رها را خریده بودم که این بار « تو» مرا دیدی ، بی شک و تردید . صدایی هم کرده بودی و با برگشتن من ، سلامی و علیکی و دیداری . حال من بعد از رفتن « تو» دیدن داشت ...
آن روز با همان حال خراب ، « آتش بدون دود » را خریدم . رمانی که دوران راهنمایی 7 جلد آن را خوانده بودم و از همان روزها دوست دار « نادر ابراهیمی » دوست داشتنی شده بودم . از او ، « رونوشت ، بدون اصل » را هم خریدم . از این دو کتاب حتما بعدها خواهم نوشت . مهدی هم « ها کردن» را به من هدیه کرد . اثری از پیمان هوشمند زاده که بسیار از آن تعریف می کنند . با بیتی از محمد علی بهمنی و بیتی دیگر از خودش به عنوان تقدیمی . بهمنی سروده بود و مهدی نوشته بود :
چنان دستم تهی گردیده از گرمای دستانت که این یخ کرده را از بی کسی ها می کنم هر شب
این شد که این گونه شد . با مهدی تا چهار راه قصر پیاده آمدیم و شامی خوردیم و جدا شدیم . شب به مصطفی sms زدم که « تو» را دیده ام . نوشت :
Ta to bashi bedune man nari namayeshgah . albate bayad az khodet beporsi chera rafti jaye ke dide beshi !
من کاری نکرده بودم ! از آن روز دیگر نمایشگاه هم نرفتم ...
باز چند روز پیش بود که مهدی sms زد و تشکر کرده بود که در « تخته سیاه» یادی از او کرده ام و نامی از او . اغراق می کرد . گفته بود که خوشحال شده است و من می دانستم که چون همیشه به من لطف دارد . نوشته بود برایم که انگار آنقدر در ضمیر « تو» گم شده ام ، که باقی ضمایر را از یاد برده ام . حرف حق جواب ندارد ...
دوشنبه بود که با اصغر و حسن به پاسداران رفته بودیم . غرض خرید کت و شلواری بود برای اصغر تا زمینه ساز دامادی اش باشد . آن جا هم که بودیم ، در میانه هیاهوی انتخاب و خرید و قهقهه ، یاد « تو» جان گرفت و زنده شد . که انگار در گوشه گوشه ی این شهر ، نام « تو» را به نشانه گذاشته اند ...
روز بعد ، به دانشگاه رفتم . محسن و احمد و بهنام و امین را دیدم . ساعتی را با مصطفی سر کردم . او مشغول کار و من مشغول [ ... ] . ساعت از 9 شب گذشته بود که نان و کالباسی را که خریده بودم به دست مصطفی دادم و راهی شدم . آن شب غوغا به پا شده بود . حال خرابی داشتم . تا صبح شاید 10 باری بلند شدم و بر روی تخت نشستم و کلمه ای در جواب sms مصطفی که برایم نوشته بود : ok , va mamnun ، نوشتم . صبح اول وقت sms را فرستادم . « تو» هنوز هم نبودی ...
با آن که هنوز موفق به خواندن شماره نوروزی « شهروند» نشده ام ، اما دو شماره بعد از عید را تمام خوانده ام . شماره 42 چندان جذاب نبود . تنها شاید مصاحبه با ابراهیم حاتمی کیا و گزارشاتی راجع به انتخابات امریکا به نظرم جالب رسید . اما در شماره 43 ، پرونده ای درباره وزرای اخراجی دولت همراه با مصاحبه ای بسیار داغ با دانش جعفری چاپ شده است . که سرمقاله قوچانی آن را تکمیل می کند . پرونده هایی درباره عراق ، ایتالیا ، سعدی و شهید آوینی هم چاپ شده اند . در پرونده اخیر چیزهایی را راجع به آوینی خواندم که تا به حال نمی دانستم . مصاحبه با یوسف علی میر شکاک ، شاید جذاب ترین بخش این پرونده است . آن جا که پیشنهاد می دهد تا « مجلس هشتم ، احمدی نژاد را رییس جمهور مادام العمر کند » .
ویژه نامه نوروزی « آیین » که عنوان شماره های 11 و 12 را هم بر پیشانی خود دارد ، خواندنی است . لیست اسمی نویسندگان این شماره آن قدر جذاب است که حتما جلب توجه می کند : خاتمی ، معین ، مهاجرانی ، ملکیان ، حجاریان ، علوی تبار ، امین زاده ، تاجیک ، یوسفی اشکوری و ...
گفتم که این شماره بسیار خواندنی است . پروفسور مجتبی صدریا هم در این شماره مقاله ای خواندنی در مورد ادوارد سعید دارد .
اما کتاب . « آینده آزادی : اولویت لیبرالیسم بر دموکراسی » نوشته ی فرید ذکریا را خواندم . کتابی که به گفته برخی می تواند نشان دهنده ی اشتباهات تاکتیکی اصلاح طلبان باشد . کتاب با رویکرد به جامعه امریکا نوشته شده اما بسیار آموزنده و خواندنی است . « زوایای تاریک حکمت » نوشته ی پیتر کینگزلی را خواندم . کتابی که مدت ها پیش ، بهروز افخمی آن را در « شرق» مرحوم معرفی کرده بود و سید حسین نصر هم بر آن مقدمه ای نوشته است . کتاب بسیار عالی و زیبا شروع می شود اما به نظرم بسیار سردرگم و بی حاصل ادامه می یابد و به صورتی غیر قابل تحمل تمام می شود .
بهترین کتاب این روزهای من ، « میناگران» بوده است نوشته ی سید عطاالله مهاجرانی . کتاب ، مرا هم انگار که تکان داده است چون خود دکتر. باید در مورد آن بیشتر و بهتر بنویسم بعد ازآن که باز هم خواندمش .
اما خاطرات 2 جلدی بیل کلینتون به نام « زندگی من» که بالغ بر 1400 صفحه است بیشترین زمان این روزهای مطالعه مرا به خود اختصاص داده است . کتاب از دوران کودکی او شروع می شود و تا پایان دوره ریاست جمهوری اش ادامه می یابد . خواندن این کتاب به شناخت بیشتر جامعه امریکا بسیار کمک می کند . در این کتاب ، نکته های جالب بسیاری را پیدا کردم اما شاید جالب ترین آن ها این باشد که تقریبا هیچ اشاره ای به ایران نشده است . انگار که اصلا وجود ندارد . نمی دانم دوستان ارشادی ما را «ارشاد» کرده اند !! یا این که خود آقای کلینتون اسرار را بر ملا نکرده است . آنان که اهل خواندن این گونه کتاب هایند ، می دانند که احتمال کدام یک بیشتر است !!
پریروز ، مهدی sms زد :
Eshegh ra majali nist , hata an ghadr ke beguad baray che dostat midard .
غوغا به پا شد با شعر « شاملو» . بس که آشنا بود شعر . نوشتم :
Salam rafigh . matni ke neveshti kadoy tavallod / to / bod dar azar 83.
نوشت :
Parvaneye man dar tari oftade ke ankabutash sir ast … na mitavanad parvaz konad … na bemired …
جوابی نداشتم .
روزها که می گذرد ، همیشه ، اینجا و هر جا سرشار از عطر تن « تو» است .
تا روزها پیش ، گوشه گوشه ی این شهر، « تو» را به یادم می آورد . از هر گوشه ی جاودان این شهر با
« تو» خاطره ای داشتم و دارم . رد شدن از کوچه ای ، خریدن کتابی ، خواندن شعری ، رسیدن به میدانی در گوشه ای دنج از شهر – آنگاه که انگار به قهر بر روی نیمکتی نشستی و همراهم نیامدی – و هزار هزار یاد دیگر .
این روزها – که نیستی ، که انگار رفته ای تمام – حتا دیگر دربی استقلال و پرسپولیس هم یادآور « تو» است و من نمی دانم که این گریه دارد یا خنده . آخرین بار که مهربان صدایت مهمانم بود شب قبل از دیدار رفت دربی همین لیگ بود ، درست همان وقتی که من مشغول مزه مزه کردن « میوه ی ممنوعه» ای بودم که انگار درست به همین تناسب آخرین قسمتش از سیما پخش می شد .
فردای آن شب طعم آن میوه درست در نیمه ی اول دربی ، به گسی نشست ...
و هنوز ...
سال که نو می شود ، عهد می بندی با خود که چنین کنم و چنان . که امسال لابد فرق دارد با همیشه و من رها از نخواستن ها و نگذاشتن ها ، حصاری می کشم به دور تلخی ها و شکست ها . که امسال سال من است لابد و آسمان هم آبی تر انگار .
که عشق امسال دیگر به فریاد می رسد و من به « تو» ...
دل خوش را می بینی ؟
عید آمد
و کبوتر خواب می بیند
ماهی قرمز شده است .
با آرزوی سالی سرشار از خوبی ها تا که بیاید ...
مشغول کامپیوتر و خواندن خاطرات بیل کلینتون بودم که به بهانه خانه تکانی دم عید ، مادرم ناچارم کرد تا به سراغ کارتنی بروم که مقداری از وسایلم در آن است . کارتنی که حدود 3 سال است در گوشه کمدی افتاده بود و هیچ سراغی از آن نگرفته بودم . آوردم و نشستم و وسایل را بیرون ریختم وخاطره ها زنده شد ...
در میان کاغذ هایی که فراوان مانده بود از سال ها پیش ، کاغذی را دیدم که « تو» آن را تایپ کرده بودی و زیبا نامت را هم در گوشه ی پایین آن نوشته بودی و لابد به رسم یادگار به من داده بودی ...
ترانه ای بود که سلین دیون در پایان «تایتانیک» خوانده بود . یادت هست ؟
Every night in my dreams
I see you , I feel you
و خاطره ها زنده می شوند . جان می گیرند و جان می گیرند ...