تخته سیاه
باورت نمی شود . باورت نمی شود که این دیدنت ، این بودنت و این بوییدنت چگونه مرا از خود ، بی خود می کند . باورت نمی شود که همان دم کوتاهی که نیم نگاهی به من می کنی ، چگونه آتشم می زند و آن گاه در دریایی از خوشی ، غرقم می سازد . صحبت که هیچ ، گفتم که همان گوشه چشم کوچک مرا آتش می زند .
باورت نمی شود که چقدر راحت دوست داشتن « تو» معنا می شود که این نبودن های مدام انگار نه انگار که سال ها و ماه ها و روزها مرا غرقه ی تنهایی خویش ساخته بودند . می آیی و همان دم آمدنت مرا بس است . آن « محض صدای « تو» » ، مرا بس است که خواه دلنشین « دوستت دارم » را در گوش هایم زمزمه کنی و خواه چون همیشه ی انگار بی پایان ، سرود جدایی سر دهی .
همان دیدنت اصلا بس است . بیشتر نمی خواهم . که انگار چون منی به نبودن های « تو» ، به نیامدن های «تو» چنان عادت کرده که اگر یک بار ، یک بار هم که شده « تو» بیایی و بمانی ، باورش نمی شود که هیچ ، نمی داند که چه کند . چنان دست و پایش را گم می کند که چون پرنده ای به در و دیوار قفس « تو» ، برخورد می کند و می ماند که با این بودن یکباره ات چه کند ؟ این می شود که « تو» می بینی منی که باز به قول خود « تو» ادعای دوست داشتنت را دارم ، غایبم از این صحنه و در جای دیگری هستم و اصلا « تو » را نمی بینم و لابد این هم بهترین بهانه است . بهترین بهانه است که دوستت ندارم و ما را چاره ای نیست که ما شویم . بهترین بهانه است تا به جای آن که ما ، تنها باشد ، من تنها باشم و « تو» هم لابد ... باشی !