تخته سیاه
همین چند روزه بود که خبر شادیای رسید. از پس چند سال تنهایی و انتظار، قدیمیترین رفیقام، سهیل، انگار که جوابی را شنید که خواهاناش بود و در انتظارش. مدتها بود که هر دو میدانستیم دلِ مهسا هم با اوست. اما در این میان، سنگهایی انداخته شده بود که نماند و از میان رفت، که بر سر راه دل، هیچ روا نیست سد بستن. مانده است این راه و رسم قانون و سنت، که خدا بخواهد انجام میشود و لااقل در این زمانهی جدایی، دلی را میبینم که به دلدارش میرسد ... مبارکشان باشد.
چند هفتهای پیش بود که به عروسی آرش رفته بودم. چنین مجلسهایی چونان همیشه، پر از شادی است و سرور. دیدن دوستان قدیم و زنده شدن یادها و خاطرهها هم، لابد چاشنی اینگونه مراسمها است. در میانهی آن هیاهو، باز دلی برای من نمانده بود. هنوز هم خوب نمیدانم که چرا در میانهی چنین شادیهایی، یکباره سخت دلم میگیرد و بیقرار میشوم. حتا خبر خوش این چند روزه هم که به واقع خواستهی من هم بود، چنین عایدیای داشت. در میانهی آن شادی و جشن، کار من نگاه بود و نگاه. تبریک تولدی را هم باید میگفتم، که گفتم. حاشیهها و گفتوگوهای بعد از پایان مراسم هم هیچ شیرین نبود، که بسیار تلخ بود. با این حال ... مبارکشان باشد.
دو روز بعد، زیر تندترین باران این روزهای تهران، دو ساعتی را پیاده رفتم به دنبال و نه در کنار رفیقی که ... مبارکاش باشد!!
راستی، غدیر است! عید تمام عیدها. دوست داشتنیترین روز تمام تاریخ. مبارک باشد.