تخته سیاه
به اصرار بچهها برای ویژهنامهی تولد «بنیان»، یادداشتی نوشتم. در حالی که دلایلی بر ننوشتن داشتم و این را هم به بچهها گفته بودم، اما اصرار مداوم آنها و اینکه ننوشتن من حمل بر چیز دیگری نشود، باعث شد تا یادداشت کوتاهی بنویسم. یادداشتی که به هزار دلیل، آن گونه که باید مطلوب من نیست و در هزار لفافه، شاید نکتهای را باز گوید، تا به تیغ تیز سانسور دچار نشود. همان طور که بند آخرش انگار، شک و شبهه را خوب پرورانده است ...
« افتخاری است برایم شرکت در جشن تولد پنج سالگی «بنیان» و نوشتن برای آن در ویژهنامهی تولدش. چه آن روزها که جمعی شدیم و نهال این اکنون درخت تناور را در زمین دانشگاه کاشتیم، ناملایمتیهایی را تحمل کردیم که هنوز هم نمیتوان بیپرده به ذکر تمام آنها نشست. اما سالها گذشته است و با آنکه هنوز اثر «بنیان» را نه تنها در عالم دوستیهای میان خودمان و نه تنها در امروز دانشگاه میبینم، که شاید باورتان نشود هنوز هم آثار آن سالهای طلایی در زندگی کاریام جریان دارد. که هنوز هم گاه نامش را میشنوم که همکاران بر سر زبان میآورند و از تأثیرش میگویند...
و البته برای همچو منی که سالروز یک سالگی تلاشش را در جمعی کوچک و بی هیاهو به شادی نشست، در حالیکه نمیتوانست حتا متن کوتاهی را به چاپ بسپارد، امروز به یقین، سرشار از شادی است.
درست به دلیل همین شادی کودکانه و زیبا و دوستداشتنی است، که نمیتوانم آن گونه که باید قلم را به گردش در آورم و خطی بنویسم. این است که از دوستانم در «بنیان» که مرا شرمندهی لطف بیدریغشان کردهاند، عذر میخواهم و چون دوستی ناتوان خواهش میکنم که خود گفتنیها را بگویند که اطمینان دارم بر تواناییشان. تنها جسارت میورزم و متن smsی را مینویسم که در شب تولد «بنیان» به شادی برای دوستان فرستادم و فکر میکنم که خود گویای مقصود است : « در این کویر، که جدایی ترانه خوان هر بزمی است، شاید تو تنها بهانهی کوچکی بودی تا دلهای ما را به هم گره زنی ... تولدت مبارک «بنیان» ...»
و دیگر اینکه: عادت بود یا آرزو، نمیدانم. اما، نوشتههایم با یاد « تو» پایان میگرفت که، « تو» هنوز هم نیستی، اما این بار خاطرم جمع، که « تو» دیگر نیستی ... »