سفارش تبلیغ
صبا ویژن
 
مردم خواسته دنیا خرده گیاهى است خشک و با آلود که از آن چراگاه دورى‏تان باید نمود . دل از آن کندن خوشتر تا به آرام رخت در آن گشادن ، و روزى یک روزه برداشتن پاکیزه‏تر تا ثروت آن را روى هم نهادن . آن که از آن بسیار برداشت به درویشى محکوم است و آن که خود را بى نیاز انگاشت با آسایش مقرون . آن را که زیور دنیا خوش نماید کورى‏اش از پى در آید . و آن که خود را شیفته دنیا دارد ، دنیا درون وى را از اندوه بینبارد ، اندوه‏ها در دانه دل او رقصان اندوهیش سرگرم کند و اندوهى نگران تا آنگاه که گلویش بگیرد و در گوشه‏اى بمیرد . رگهایش بریده اجلش رسیده نیست کردنش بر خدا آسان و افکندنش در گور به عهده برادران . و همانا مرد با ایمان به جهان به دیده عبرت مى‏نگرد ، و از آن به اندازه ضرورت مى‏خورد . و در آن سخن دنیا را به گوش ناخشنودى و دشمنى مى‏شنود . اگر گویند مالدار شد دیرى نگذرد که گویند تهیدست گردید و اگر به بودنش شاد شوند ، غمگین گردند که عمرش به سر رسید . این است حال آدمیان و آنان را نیامده است روزى که نومید شوند در آن . [نهج البلاغه]
 
امروز: یکشنبه 04 فروردین 17

در این یکی دو روزه، که انگار کمی منتظر بوده ام و حاصل هم البته، هیچ بوده است، چیزهایی نوشته ام که دوباره نخواندم شان . اگر کمی از دیگر نوشته هایم سردرگم تر بود، عذر مرا بپذیرید . با این توضیح اضافه که بیش از یک پست خواهند شد، آن ها را می نویسم :

 

سلام .

خسته شده ام از این همه نوشتن که : « میشه دیدت؟ » . الآن نشسته ام باز هم در سر کلاس . باز هم حرف است و درس انگار . من اما این جا نیستم . اضطرابی وجودم را فرا گرفته است . تنم سرد است . دیده ای عرق سرد را بر پیشانیت ؟ یخ زدن محض را می گویم ...

 

نگرانم . در این سرمایی که اکنون مرا، « تو» را، هر دوی ما را در خود فرا گرفته، فرو برده و ما را یخ زده، دور از یک دیگر، رها از هم و همه، خالی دستانم از دست قشنگ و سبز « تو»، منجمد شده ام و منجمد شده ای و ... هیچ .

 

خسته شده ام از نوشتن درد . از سرودن درد . از گفتن درد . خسته ام از این که درد مرا می بینی یا نه ؟ هوای دیگری می خواهم . شوری دیگر . « تو» را به انتظار نشسته ام .

 

مزخرف می گویم . خوب می دانم که مزخرف می گویم . خوب می دانم که نمی دانی و نمی دانم که چه می گویم . خوب می دانم که حرفم، که حرف هم نیست شاید، قابل فهم نیست .

 

دوست دارم پایان یابم . تمام شوم . گفتم که خسته شده ام . از این بودن های نابود خسته شده ام . گفتم که دلم هوای دیگری می خواهد . دوست دارم روزی دیگر را از فردای شبی با « تو» آغاز کنم . دوست دارم چشمانم را زیبایی چشمانت مسحور خود سازد و دستانم را گرمای دستانت به آغوش کشد .

 

باور نکردنی است این عطش عشق . آن قدر باور نکردنی است که به قلم نیاوردنی و به زبان نگفتنی است و درست این است که « تو» هم باورت نمی شود و این باور نکردن « تو» گاه مرا هم به شک فرو می برد . گفته بودم به خواب و خلسه فرو می برد .

 

آن قدر مرا باور نمی کنی که مرا چاره ای نیست که لابد در « تو» نقصی نیست و هر چه هست از من است . که لابد عشق من چنان نبوده که « تو» باورش کنی و این سخت دردناک است . دردناک است که روزها و شب ها و تمام لحظه ها را با یاد کسی گره بزنی که تو را به یاد نکردنش سخت می نوازد .

 

و من عهد بسته بودم که آمدن « تو» را به انتظار بنشینم و این چه سخت عهدی است . باید سرکوب کنم و سکوت . هوا گرم است و من در این گرما، سخت می لرزم . گویی دارم می شکنم و در خود فرو می ریزم . عجیب حالتی است . چشمانم نمی بیند و گوش هایم نمی شنوند . تنها این دست راستم است که قلم را به دست گرفته و آن را می رقصاند ... و هیچ .


 نوشته شده توسط مصطفی حکیمی در سه شنبه 87/4/25 و ساعت 1:6 صبح | نظرات دیگران()
درباره خودم
آمار وبلاگ
بازدید امروز: 24
بازدید دیروز: 22
مجموع بازدیدها: 202186
جستجو در صفحه

خبر نامه