سفارش تبلیغ
کیف موبایل Angry Birds
یک کیف موبایل شیک و جذاب با برند معروف و با کیفیت Golla، دارای جای هندزفری و کارت اعتباری
دستبند بلوتوث ویبره
وقتی گوشی شما زنگ بخورد شماره تماس طرف مقابل روی دستبند نمایش یافته و دستبند می لرزد.
اسپیکر فلش‌خور
اسپیکر شارژی کوچک دارای ورودی usb برای پخش فلش مموری و فایل های microSD
دستبند بلوتوث ویبره
تخته سیاه
 
[ و او را دیدند با جامه‏اى کهنه و پینه زده . سبب پرسیدند فرمود : ] دل را خاشع کن و نفس را خوار ، و مؤمنان بدان اقتدا کنند در کردار . همانا دنیا و آخرت دو دشمنند نافراهم ، و دو راهند مخالف هم . آن که دنیا را دوست داشت و مهر آن را در دل کاشت ، آخرت را نه پسندید و دشمن انگاشت ، و دنیا و آخرت چون خاور و باختر است و آن که میان آن دو رود چون به یکى نزدیک گردد از دیگرى دور شود . و چون دو زنند در نکاح یکى شوى که ناسازگارند و در گفتگوى . [نهج البلاغه]
 
امروز: یکشنبه 9 بهمن 90



هی ما ننوشتیم تا هم بلکه اون­ ها بی­ خیال شوند و هم شما. تا هی بیایند و بیایید و ببینند و ببینید که فلانی هیچی توی «تخته سیاه» ننوشته، تا مطمئن بشند و بشید که خب دیگه فلانی بی­ خیال نوشتن شده و اون­ ها خاطرشون جمع بشه و شما هم احتمالا تغییری توی حالتون ایجاد نشه. اما 14 ماهه که ما ننوشتیم و بلا تشبیه مثل تمام کارهای استکبار جهانی، این فکر و خیال ما هم با شکست روبه­ رو شده و انگار که نه این شده و نه اون. یعنی اون­ ها که تابلو بی­ خیال نشدند و هنوز هم میاین و میرن و می­پرسن و ...، شما هم حتا بی­ خیال نشدید و هی اومدید و به «تخته سیاه» سر زدید و البته در یک اقدام خودجوش! هیچی نگفتید و هیچ کامنتی نگذاشتید که بابا کجایی و چرا نمی­ نویسی؟ البته ما در این مدت جای بدی نبودیم و محض اطمینان اون­ ها که دیگه ننویسیم، یه خورده­ ای پیش همون اون­ ها بودیم و خلاصه جاتون خالی. این شد که دیدیم انگار هم­ چنان قراره نه اون­ ها بی­ خیال بشن و نه شما. پس در یک اقدام قاطع تصمیم گرفتیم که یک پست در «تخته سیاه» بنویسیم و بگیم که ما دیگه در «تخته سیاه» نمی­ نویسیم . خلاصه خیال کنید که تخته­ ی سیاه ما شکسته یا گچ تموم کردیم یا کلاس و مدرسه تعطیل شده یا اصلا ما دانش­ آموخته شدیم و درسمون تموم شده. خلاص.


پانوشت: لطفا حلال بفرمایید مارو. خداییش دو روزه­ ی دنیا ارزش نداره.


 نوشته شده توسط مصطفی حکیمی در شنبه 21/8/90 و ساعت 11:49 عصر | نظرات دیگران()

1/ 5 ماهی از سال گذشته است و من تنها یک پست در «تخته سیاه» نوشته­ام. حتا کار کردن با بعضی از کلیدهای کیبورد کامپیوترم را هم از یاد برده­ام! این از خط­های قرمزی که word به زیر کلمات می­کشد و من ثانیه­ای بعد متوجه­ی آن می­شوم، به خوبی پیداست.


2/ 5 ماه از سال گذشته است و من در این مدت و به خصوص در این 3 ماهه­ی آخر، شاید به تعداد انگشتان یک دست هم، سراغی از رفقا و دوستانم نگرفته­ام. کتاب خواندن­م به شدت کم شده است و حتا شاید باورکردنی هم نباشد که در اردیبهشت ماه به نمایشگاه کتاب هم نرفتم.


3/ در این روزها، چه بد که حتا برای بانوی زنده­گی­ام هم جز متنی کوتاه به مناسبت سال­روز تولدش، چیزی ننوشته­ام و این برای چون منی که برای این روزها، قصه­هایی داشتم نوشتنی و خواندنی، هیچ خوب و دلپذیر نیست. بماند که انگار داغ این ننوشتن، بر روی دل من تا ابد خواهد ماند ...   


4/ بعد از نوشتن «باز هم شماره­ی نهم» که انگار توجیه­ی بود برای ننوشتن تا آن روزها، اتفاق­های دیگری هم افتاد. در این مدت چند یادداشتی هم نوشتم در دفترچه­ای که البته الآن همراهم نیست. تمامی این یادداشت­ها بر روی تخت بیمارستان نوشته شدند. در حالی­که پدرم بر روی تخت کناری، به بیماری بستری بود. در این چند ماه، پدرم سخت بیمار بوده و متأسفانه هنوز هم هست. این بود که راستش را بخواهید هیچ حال و حوصله­ای برای هیچ کاری نبود و همین نوشتن این چند خط هم هیچ با دلخوشی نیست.


5/ نوشتن، جاودانه ساختن است و روزهای ناخوشی را پس از درس گرفتن و تجربه­اندوزی باید به فراموشی سپرد. این است که مجالم دهید چند روزی دیگر ...


6/ این را هم بگویم که در این مدت، یک هفته یا 10 روزی هم بود که به صفحه­ی مدیریت «تخته سیاه» دسترسی نداشتم و سرانجام با ارسال چند ایمیل این مشکل حل شد. مشکلی که علتش را نمی­دانم و لابد قابل حدس زدن هم نیست ...


7/ نشانه­ها، مسیر زنده­گی را تعیین می­کنند، اگر به خوبی دیده شوند. این­ها همه که گفتم و نگفتم، نشانه­ای است بر نزدیک شدن به روزهای پایانی عمر «تخته سیاه». هم حال و احوال شخصی من تغییر کرده است و هم حال و روز جامعه و هم این­که گشتی حتا کوتاه در دنیای مجازی به خوبی نشان می­دهد که باید نغمه­ای جدید نواخت ...


8/ این پست، به منزله­ی پست خداحافظی نیست. یقین دارم که تا خانه­ای جدید نیابم و از آن مهم­تر، در سبک و سیاقی که می­خواهم در پیش بگیرم، به قطعیت نرسم، بر روی «تخته سیاه» مشق خواهم کرد ...      


 نوشته شده توسط مصطفی حکیمی در شنبه 30/5/89 و ساعت 10:59 صبح | نظرات دیگران()

خطاب و گاه حتا عتاب می­شنوم که چرا نمی­نویسم. این خطاب، بیشتر مربوط به «تخته سیاه» است و عتاب، بیشتر مربوط به محل کار. که چرا بیش از یک ماه از آغاز سال نو گذشته و من حتا تبریکی، خشک و خالی، برای دوستانم در فضای مجازی نمی­نویسم. به دنیای واقعی هم که سری بزنم، اوضاع چندان تفاوتی ندارد. آن­جا هم گلایه و توقع رؤسا وجود دارد که سخت بر این اعتقادند که صاحب این قلم، آن­گونه که باید، نمی­نویسد. این پست، شاید دفاعیه­ی باشد از سوی کسی که پیشاپیش، قصور خود را باور دارد و حکم قاضی را پذیرفته است ...


این روزها، بیش از پیش، درگیر روزمره­گی­های دنیا شده­ام. کمی بیشتر که نگاه کنید، طبیعی هم هست. مدتی است – که می­دانید!! – زندگی را رها ساخته­ام و زنده­گی را شروع کرده­ام و این خُب، ملزوماتی دارد. باید کارهایی را انجام داد برای فراهم کردن مقدمات زنده­گی دو نفره، که قصد توضیح آن را ندارم و اصلاً خود می­دانید. تنها همین که این کارها، بیش از همه انرژی صرف می­کند و ذهن را درگیر می­کند و مجالی به پرواز پرنده­ی رؤیا نمی­دهد. باز بماند دنیای پولکی و البته ارزان و بی­تورم این روزهای ما!!


دیگر، خواندنی­های این روزها است و دل­مشغولی­های دیگر. از خواندنی­ها کمی قبل گفته­ام و کمی بعد، می­دانید که خواهم گفت. در این میان، به پیشنهاد مصطفی و البته تشویق و حمایت بانوی زنده­گی­ام، کاری برای دل را شروع کرده­ام. به کلاسی می­روم و مقدماتی از «دو ر می فا سُل لا سی» را می­آموزم. از این هم بعدها بیشتر خواهم نوشت.


با این وجود خوب می­دانم که این­ها همه بهانه است و نوشتن، از تمام این سدها – اگر بتوان حتا نام سد به آن­ها داد و خود این بهانه­ها، خود دلیلی برای نوشتن نباشند، که راستش را بخواهید، من خود این دومی را بیشتر باور دارم!! – خواهد گذشت.


آن عتاب در دنیای واقعی و این خطاب در دنیای مجازی، بیشتر به دلیل حال و روز این روزهای جامعه است. در فضایی به شدت امنیتی و سرشار از سوءتفاهم، زندگی – و نه این بار، زنده­گی – می­کنیم. آقایان یا نمی­دانم هر چه که نام­شان بگذارید، چوبی را در دست گرفته­اند و به راحتی و بی­خیال عواقب آن، هر کسی را به اتهامی می­نوازند. کافی است تنها کمی، افکار و نوشته­های کسی، با خواست آنان مغایرت هم که نه، حتا گوشه­ای داشته باشد. به ساده­گی، اتهام­ها را ردیف می­کنند و پرونده را پُر و پیمان می­کنند و ...


این­ها را اگر می­گویم و بهانه برای کم­تر نوشتن می­کنم، از روی ترس نیست. که حتا اگر آن هم باشد، هیچ غیر عاقلانه نیست. از این­رو از روی ترس نیست که خوب می­دانم همین الآن و از مدت­ها پیش هم، آن پُر و پیمانی وجود دارد و جرقه­ای تنها شاید لازم باشد. دیگر این­که روزهای دانشگاه، هنوز هم گواه است بر راه و روشی که درستی­اش را باور دارم. این فضایی که از آن گفتم، که رخوت­آمیز است و سرد، که بی­خیالی را تقویت می­کند، امید را به کُشتن می­دهد. در چنین فضایی که اشتیاق برای دانستن و ساختن و ایجاد کردن از بین می­رود، که هر صدایی گاه تنها کمی متفاوت، چنین بازتاب و واکنشی می­یابد، سکوت هم شاید زیادی باشد که انگار برخی تنها نبودن را می­طلبند و اگر دست­شان می­رسید، نوشتن و ساختن و بودن را که هیچ، فکر کردن را هم تعطیل می­کردند و بر زیر نظارت خود می­گرفتند و شاید حتا برای آن هم باید به اداره­ای می­رفتیم و مجوز می­گرفتیم و ... بماند.


خطی می­نویسم و تمام. اگرهم توضیح بیشتری می­خواهد، واگذار می­کنم به نظرات دوستان هم دانشگاهی­ام. پس این روزها، اصلاً خیال کنید انگار که چون روزهای دانشگاه، همان­گونه که هم دانشگاهی­هایم به خوبی می­دانند، «بنیان» به شماره­ی نهم رسیده است ...        


 نوشته شده توسط مصطفی حکیمی در جمعه 3/2/89 و ساعت 5:5 عصر | نظرات دیگران()
درباره خودم
آمار وبلاگ
بازدید امروز: 4
بازدید دیروز: 65
مجموع بازدیدها: 40621
جستجو در صفحه

خبر نامه