تخته سیاه

هی ما ننوشتیم تا هم بلکه اون ها بی خیال شوند و هم شما. تا هی بیایند و بیایید و ببینند و ببینید که فلانی هیچی توی «تخته سیاه» ننوشته، تا مطمئن بشند و بشید که خب دیگه فلانی بی خیال نوشتن شده و اون ها خاطرشون جمع بشه و شما هم احتمالا تغییری توی حالتون ایجاد نشه. اما 14 ماهه که ما ننوشتیم و بلا تشبیه مثل تمام کارهای استکبار جهانی، این فکر و خیال ما هم با شکست روبه رو شده و انگار که نه این شده و نه اون. یعنی اون ها که تابلو بی خیال نشدند و هنوز هم میاین و میرن و میپرسن و ...، شما هم حتا بی خیال نشدید و هی اومدید و به «تخته سیاه» سر زدید و البته در یک اقدام خودجوش! هیچی نگفتید و هیچ کامنتی نگذاشتید که بابا کجایی و چرا نمی نویسی؟ البته ما در این مدت جای بدی نبودیم و محض اطمینان اون ها که دیگه ننویسیم، یه خورده ای پیش همون اون ها بودیم و خلاصه جاتون خالی. این شد که دیدیم انگار هم چنان قراره نه اون ها بی خیال بشن و نه شما. پس در یک اقدام قاطع تصمیم گرفتیم که یک پست در «تخته سیاه» بنویسیم و بگیم که ما دیگه در «تخته سیاه» نمی نویسیم . خلاصه خیال کنید که تخته ی سیاه ما شکسته یا گچ تموم کردیم یا کلاس و مدرسه تعطیل شده یا اصلا ما دانش آموخته شدیم و درسمون تموم شده. خلاص.
پانوشت: لطفا حلال بفرمایید مارو. خداییش دو روزه ی دنیا ارزش نداره.
نوشته شده توسط مصطفی حکیمی در شنبه 21/8/90 و ساعت 11:49 عصر | نظرات دیگران()1/ 5 ماهی از سال گذشته است و من تنها یک پست در «تخته سیاه» نوشتهام. حتا کار کردن با بعضی از کلیدهای کیبورد کامپیوترم را هم از یاد بردهام! این از خطهای قرمزی که word به زیر کلمات میکشد و من ثانیهای بعد متوجهی آن میشوم، به خوبی پیداست.
2/ 5 ماه از سال گذشته است و من در این مدت و به خصوص در این 3 ماههی آخر، شاید به تعداد انگشتان یک دست هم، سراغی از رفقا و دوستانم نگرفتهام. کتاب خواندنم به شدت کم شده است و حتا شاید باورکردنی هم نباشد که در اردیبهشت ماه به نمایشگاه کتاب هم نرفتم.
3/ در این روزها، چه بد که حتا برای بانوی زندهگیام هم جز متنی کوتاه به مناسبت سالروز تولدش، چیزی ننوشتهام و این برای چون منی که برای این روزها، قصههایی داشتم نوشتنی و خواندنی، هیچ خوب و دلپذیر نیست. بماند که انگار داغ این ننوشتن، بر روی دل من تا ابد خواهد ماند ...
4/ بعد از نوشتن «باز هم شمارهی نهم» که انگار توجیهی بود برای ننوشتن تا آن روزها، اتفاقهای دیگری هم افتاد. در این مدت چند یادداشتی هم نوشتم در دفترچهای که البته الآن همراهم نیست. تمامی این یادداشتها بر روی تخت بیمارستان نوشته شدند. در حالیکه پدرم بر روی تخت کناری، به بیماری بستری بود. در این چند ماه، پدرم سخت بیمار بوده و متأسفانه هنوز هم هست. این بود که راستش را بخواهید هیچ حال و حوصلهای برای هیچ کاری نبود و همین نوشتن این چند خط هم هیچ با دلخوشی نیست.
5/ نوشتن، جاودانه ساختن است و روزهای ناخوشی را پس از درس گرفتن و تجربهاندوزی باید به فراموشی سپرد. این است که مجالم دهید چند روزی دیگر ...
6/ این را هم بگویم که در این مدت، یک هفته یا 10 روزی هم بود که به صفحهی مدیریت «تخته سیاه» دسترسی نداشتم و سرانجام با ارسال چند ایمیل این مشکل حل شد. مشکلی که علتش را نمیدانم و لابد قابل حدس زدن هم نیست ...
7/ نشانهها، مسیر زندهگی را تعیین میکنند، اگر به خوبی دیده شوند. اینها همه که گفتم و نگفتم، نشانهای است بر نزدیک شدن به روزهای پایانی عمر «تخته سیاه». هم حال و احوال شخصی من تغییر کرده است و هم حال و روز جامعه و هم اینکه گشتی حتا کوتاه در دنیای مجازی به خوبی نشان میدهد که باید نغمهای جدید نواخت ...
8/ این پست، به منزلهی پست خداحافظی نیست. یقین دارم که تا خانهای جدید نیابم و از آن مهمتر، در سبک و سیاقی که میخواهم در پیش بگیرم، به قطعیت نرسم، بر روی «تخته سیاه» مشق خواهم کرد ...
نوشته شده توسط مصطفی حکیمی در شنبه 30/5/89 و ساعت 10:59 صبح | نظرات دیگران()خطاب و گاه حتا عتاب میشنوم که چرا نمینویسم. این خطاب، بیشتر مربوط به «تخته سیاه» است و عتاب، بیشتر مربوط به محل کار. که چرا بیش از یک ماه از آغاز سال نو گذشته و من حتا تبریکی، خشک و خالی، برای دوستانم در فضای مجازی نمینویسم. به دنیای واقعی هم که سری بزنم، اوضاع چندان تفاوتی ندارد. آنجا هم گلایه و توقع رؤسا وجود دارد که سخت بر این اعتقادند که صاحب این قلم، آنگونه که باید، نمینویسد. این پست، شاید دفاعیهی باشد از سوی کسی که پیشاپیش، قصور خود را باور دارد و حکم قاضی را پذیرفته است ...
این روزها، بیش از پیش، درگیر روزمرهگیهای دنیا شدهام. کمی بیشتر که نگاه کنید، طبیعی هم هست. مدتی است – که میدانید!! – زندگی را رها ساختهام و زندهگی را شروع کردهام و این خُب، ملزوماتی دارد. باید کارهایی را انجام داد برای فراهم کردن مقدمات زندهگی دو نفره، که قصد توضیح آن را ندارم و اصلاً خود میدانید. تنها همین که این کارها، بیش از همه انرژی صرف میکند و ذهن را درگیر میکند و مجالی به پرواز پرندهی رؤیا نمیدهد. باز بماند دنیای پولکی و البته ارزان و بیتورم این روزهای ما!!
دیگر، خواندنیهای این روزها است و دلمشغولیهای دیگر. از خواندنیها کمی قبل گفتهام و کمی بعد، میدانید که خواهم گفت. در این میان، به پیشنهاد مصطفی و البته تشویق و حمایت بانوی زندهگیام، کاری برای دل را شروع کردهام. به کلاسی میروم و مقدماتی از «دو ر می فا سُل لا سی» را میآموزم. از این هم بعدها بیشتر خواهم نوشت.
با این وجود خوب میدانم که اینها همه بهانه است و نوشتن، از تمام این سدها – اگر بتوان حتا نام سد به آنها داد و خود این بهانهها، خود دلیلی برای نوشتن نباشند، که راستش را بخواهید، من خود این دومی را بیشتر باور دارم!! – خواهد گذشت.
آن عتاب در دنیای واقعی و این خطاب در دنیای مجازی، بیشتر به دلیل حال و روز این روزهای جامعه است. در فضایی به شدت امنیتی و سرشار از سوءتفاهم، زندگی – و نه این بار، زندهگی – میکنیم. آقایان یا نمیدانم هر چه که نامشان بگذارید، چوبی را در دست گرفتهاند و به راحتی و بیخیال عواقب آن، هر کسی را به اتهامی مینوازند. کافی است تنها کمی، افکار و نوشتههای کسی، با خواست آنان مغایرت هم که نه، حتا گوشهای داشته باشد. به سادهگی، اتهامها را ردیف میکنند و پرونده را پُر و پیمان میکنند و ...
اینها را اگر میگویم و بهانه برای کمتر نوشتن میکنم، از روی ترس نیست. که حتا اگر آن هم باشد، هیچ غیر عاقلانه نیست. از اینرو از روی ترس نیست که خوب میدانم همین الآن و از مدتها پیش هم، آن پُر و پیمانی وجود دارد و جرقهای تنها شاید لازم باشد. دیگر اینکه روزهای دانشگاه، هنوز هم گواه است بر راه و روشی که درستیاش را باور دارم. این فضایی که از آن گفتم، که رخوتآمیز است و سرد، که بیخیالی را تقویت میکند، امید را به کُشتن میدهد. در چنین فضایی که اشتیاق برای دانستن و ساختن و ایجاد کردن از بین میرود، که هر صدایی گاه تنها کمی متفاوت، چنین بازتاب و واکنشی مییابد، سکوت هم شاید زیادی باشد که انگار برخی تنها نبودن را میطلبند و اگر دستشان میرسید، نوشتن و ساختن و بودن را که هیچ، فکر کردن را هم تعطیل میکردند و بر زیر نظارت خود میگرفتند و شاید حتا برای آن هم باید به ادارهای میرفتیم و مجوز میگرفتیم و ... بماند.
خطی مینویسم و تمام. اگرهم توضیح بیشتری میخواهد، واگذار میکنم به نظرات دوستان هم دانشگاهیام. پس این روزها، اصلاً خیال کنید انگار که چون روزهای دانشگاه، همانگونه که هم دانشگاهیهایم به خوبی میدانند، «بنیان» به شمارهی نهم رسیده است ...
نوشته شده توسط مصطفی حکیمی در جمعه 3/2/89 و ساعت 5:5 عصر | نظرات دیگران()