کسي که ساعتي بر خواري فراگرفتن شکيبايي نورزد، همواره در خواريناداني باقي بماند . [پيامبر خدا صلي الله عليه و آله]
امروز: چهارشنبه 30 مرداد 1387
   [آرشيو شده ها]

در ادامه ي سياست هاي دولت محترم در حل پرونده ي هسته اي ايران – البته بماند که به قول آقاي رئيس جمهور اين پرونده حل شده است – و با توجه به گفته ي رئيس جمهور در رابطه با کسب مدال و مقايسه اين 3 سال و آن 30 سال، به نظرم رسيد که نکند مدال نياوردن ما در المپيک محصول سياست دولت و ناشي از توافقي در پشت پرده  است !؟


 


بله . اين احتمال هست که با مدال نياوردن در المپيک، با يک تير سه نشان – بلکه هم بيشتر --  زده شود . ما که در اين 3 سال اخير، آن قدر مدال آورده ايم که ديگر بي نياز هستيم . پس چه بهتر که با 3 قدرت جهاني به توافق برسيم تا هم آن ها به نوايي برسند و هم مشکلات ما حل شود .


 


به اين ترتيب ما به آمريکا و روسيه و چين، اجازه مي دهيم تا بر سر اول شدن در المپيک با هم رقابت کنند و پاي خود را از رقابت بيرون مي کشيم . به ازاي اين کار ما، دولت آمريکا متعهد مي شود که پرونده هسته اي ما را از شوراي امنيت خارج کند . دولت روسيه متعهد مي شود که بعد از 30 سال، نيروگاه بوشهر را تحويل دهد و دولت چين متعهد مي شود که صادرات محصولات بنجلش به ايران را قطع کند تا اقتصاد ما جان بگيرد  و له نشود .


 


بله . به اين ترتيب ما علاوه بر اين که تمام مشکلات خود را حل کرده ايم – آن هم با کار کوچکي مثل مدال نياوردن در المپيک --  اين 3 کشور و بلکه کل دنيا را سر کار گذاشته ايم .


 


و اين ما هستيم که همه چيز را مي فهميم و درست مي گوييم و مسووليت جهان را بر دوش مي کشيم . اين ما هستيم که تمام جهان را سر کار مي گذاريم . حالا دليل مدال نگرفتن در المپيک را فهميديد ؟


 


 

پانوشت : آمريکايي ها مثلي دارند که بيشتر در سياست کارايي دارد . مي گويند وقتي مي خواهيد دروغ بگوييد، آن قدر دروغ بزرگي بگوييد که خودتان هم باورتان شود . و اين حکايت ماست انگار . حکايت باور کردن دروغ هاي بزرگ .
 نوشته شده توسط مصطفي حکيمي در يکشنبه 27/5/1387 و ساعت 10:3 عصر | نظرات ديگران()

ديدن بازي هاي المپيک، اعصاب برايم نمي گذارد . همان بهتر که اصلا بي خيال مدال و قهرماني و دور افتخار و سرود ملي شويم . مي دانيد که هنوز هم که هنوز است مدالي نياورده ايم و اين حتما جاي افسوس دارد . نمي دانم آن ها که به اين راحتي حذف مي شوند، حواس شان هست در وطن، چه چشم ها گريان و چه دل ها نگران آنانند؟


بگذريم . حيف است از مثلا قهرماناني نوشت که بي خيال طرفدارانشان هستند .


 


 مدال نياوردن هاي اين چند روزه و پيام آقاي علي آبادي که ورزشکاران نگران مدال نباشند و بي استرس در مسابقه ها شرکت کنند، مرا ياد آن روزها انداخت که صداي همين آقا و اعوان و انصارش گوش خلايق را پر کرده بود که ما بايد در رشته هايي در المپيک شرکت کنيم که شانس داشته باشيم و المپيک جاي تجربه اندوزي نيست و نبايد بيت المال را حرام کرد و هزار و يک شعار مزخرف ديگر که فقط از همين عده بر مي آيد .


 


ياد آن مصاحبه ي شبانگاهي رئيس جمهور افتادم با شبکه سراسري . آن جا که با لبخندي بر لب -- که نمي دانم نشانه تمسخر بود يا بلاهت يا اصلا تو بگو اعتماد به نفس – از مدال هايي مي گفت که در اين 3 سال کسب شده اند و تعدادشان از تمام مدال هاي کسب شده در اين 30 سال بعد از انقلاب بيشتر بوده است .


و لابد اين ها همه از مديريت ايشان و دوستانشان بوده است !!


 


نمي دانم الآن چه دارند براي گفتن ؟ خدا کند که اين بار تقصير استکبار جهاني نباشد !! چه خوب است که آقايان کمي از موج پوپوليسم فرود آيند و با علم و منطق صحبت کنند و هر چيزي را دست مايه ي بازي هاي سياسي خود نسازند . که روزي دين بازيچه مي شود و روزي ديگر ورزش و خود بازي .


 


امروز صبح برنامه ي « فيتيله » از شبکه دو، آيتمي داشت به نام فيتيل المپيک . شايد دار و دسته ي مديران رئيس جمهور که آمار مدال ها را به ايشان مي دهند، منظورشان قهرماني در اين مسابقه ها بوده است !!


کسي چه مي داند !؟  


 نوشته شده توسط مصطفي حکيمي در شنبه 26/5/1387 و ساعت 8:22 عصر | نظرات ديگران()

پنج شنبه دو هفته پيش بود که مهمان عزيزي داشتم . امير به خانه مان آمده بود و دقايقي کوتاه قبل از آمدنش، حسين با موبايل من تماس گرفته بود و پدرم به گمان اين که امير است، با او صحبت کرده بود . اين شد که حسين از آمدن مهمانم خبردار شد . عيبي هم نداشت البته . امير خواسته بود که بيايد، بعد از نماز مغرب و عشا آمد و دقايقي کوتاه نشست و رفت . اين چند خط را براي خوانندگان « تخته سياه» ننوشتم که اين بار حتما حرف يکتا درست است که نوشته ات گنگ است . اين چند خط را نوشتم تا آمدنش را فراموش نکنم ...


 


جمعه گذشته با مصطفي به چيتگر رفته بودم . اين شد که اصلا به خانه نيامدم تا وبلاگ را به روز کنم . دوچرخه کرايه کرديم و رکاب زديم . پياده هم، پارک را زير و رو کرديم و کنار برکه به صحبت مشغول شديم . به قول مصطفي، حيف که دوربين نداشتيم . اتفاقاتي هم افتاد که بماند، که باز به قول مصطفي خاطره شد . آن روز جلد اول « آتش بدون دود» را به مصطفي دادم تا بخواند . خوش گذشت . احتمالا جايتان خالي بود !!


 


شنبه بود که مصطفي sms زد براي جلد دوم کتاب . من کمي گرفتار بودم و نشد که تا ديروز ببينمش . ديروز، متروي بهشتي محل قرارمان بود . به سينما آزادي رفتيم و « هميشه پاي يک زن در ميان است » را ديديم . کمال تبريزي حتا در دولت احمدي نژاد هم دست از تيکه انداختن بر نمي دارد . از تيکه هايش به دولت مي گذرم که نمي خواهم خطر کنم ! جايي در فيلم، مهران مديري رو به حبيب رضايي مي کند و از ناشري مي گويد که کتاب کودک منتشر مي کند . ناشري که « شنل قرمزي » را منتشر مي کند و متهم مي شود به اين که جلد دوم و ادامه ي عاليجناب سرخپوش را چاپ کرده است . به اين ترتيب ناشر داستان کمال تبريزي، به زندان مي افتد . مي بينيد وضعيت ما را ؟


 


بگذريم . مصطفي خيلي از کتاب خوشش آمده بود و اين شد که جلد دوم و سوم را هم يکباره به او دادم . راست مي گفت . داستان گالان و سولماز، داستان زندگي است . کتاب « شهيد جاويد » آيت الله صالحي که براي حسن است هم در دست مصطفي بود . با اين که نخوانده بود، برايم آورد . بايد خودم بخوانم .


 


ديشب، مصطفي داستاني از « برف» دکتر مهاجراني را تعريف کرد که يادم رفته بود . دکتر نوشته بود و مصطفي گفت داستان استاد دانشگاهي را که متوجه مريضي اش مي شود، به بيمارستان مي رود و با غده اي 16 کيلويي در شکمش مواجه مي شود . جراحي مي کند و حالا خوشحال براي دوستش تعريف مي کند که پس از سال ها – دقت کنيد !— پس از سال ها آلت مردانگي اش را ديده است . دوستش مي گويد : چه وقت خودت را مي بيني ؟


و استاد داستان مهاجراني، مي شکند انگار ...


 


امروز به وبلاگ مهدي و وحيد و يکتا و دکتر سر زدم . وحيد، چيزي ننوشته بود . متن دکتر طولاني بود و تصميم گرفتم سر صبر آن را بخوانم . مهدي، زيبا غزلي سروده بود و يکتا متني نوشته بود . مي خواستم  --  هنوز هم مي خواهم --  که کامنتي برايشان بنويسم . نتوانستم ...


 نوشته شده توسط مصطفي حکيمي در پنجشنبه 24/5/1387 و ساعت 8:46 عصر | نظرات ديگران()

18 جولاي ( 28 تير) روز تولد نلسون ماندلا بود . به همين مناسبت در خيلي از کشورهاي جهان، مردمي که او را دوست داشتند، دور هم جمع شدند و به شادي و پايکوبي پرداختند . البته که بايد کشور ما را استثنا کرد !


ويژه نامه هاي مختلفي هم به همين مناسبت چاپ شده، ازجمله ويژه نامه مجله تايم . ريچارد استنگل سردبير اين مجله  در يادداشتي به « 8 درس ماندلا براي سياستمداران » مي پردازد، که ترجمه آن در شماره 55 « شهروند » چاپ شده است . استنگل بر روي « راه دشوار آزادي » که خاطرات خودنوشت ماندلا است، 1سال و نيم کار کرده تا آماده شود و بنابراين خيلي خوب ماديبا را مي شناسد . تيرماه 86 درباره اين کتاب نوشته ام که مي توانيد آن را دوباره از اين جا بخوانيد .


 


 من در اين جا تنها عنوان آن 8 درس را مي نويسم . خواندن کامل مقاله و نتيجه گيري از آن با خودتان :


1/ شجاعت يعني الهام بخشيدن به ديگران براي پشت سر گذاشتن ترس .


2/ با دشمنت مذاکره کن، اما در وقت مناسب .


3/ از عقب رهبري کن و اجازه بده ديگران فکر کنند همه کاره اند .


4/ دشمنت را بشناس و بدان که از چه ورزشي خوشش مي آيد .


5/ به دوستانتان نزديک شويد، به رقبا ( مخالفان ) نزديک تر .


6/ ظاهر شما مهم است، لبخند فراموش نشود .


7/ هيچ چيز سياه و سفيد نيست .


8 / دست کشيدن از رهبري، يک نوع رهبري است .


 


متاسفانه اين مقاله هنوز در سايت « شهروند » قرار نگرفته است !


 نوشته شده توسط مصطفي حکيمي در جمعه 11/5/1387 و ساعت 5:52 عصر | نظرات ديگران()

اين چند وقته، هيچ کتابي نخوانده ام و اين به هيچ وجه خوب نيست . اما تعداد مجله ها دارد زياد مي شود و چاره اي جز نوشتن از آن ها نيست :


 


1/ شماره 53 « شهروند » با سرمقاله قوچاني شروع مي شود با عنوان « چه کسي ايران را رهبري مي کند؟» . اشاره دارد به مقاله ي دکتر ولايتي که بسيار مهم بود . به نظرم اين مقاله اشاره هايي به امريکا داشت براي شروع مذاکره . پرونده هايي راجع به موگابه و کشورش زيمبابوه، آيت الله گلپايگاني، خاموشي هاي تابستاني و محمد جابريان – مردي که داراي 30 درصد سهام فولاد خوزستان است با پرداخت 1364ميليارد تومان – در « شهروند » کار شده است . پرونده ويژه اين شماره به شومن هاي تلويزيون ايران مي پردازد و مصاحبه هاي جالبي با رضا رشيدپور، محمد رضا شهيدي فرد و فرزاد حسني دارد . مصاحبه اي هم با مهرداد بذرپاش انجام شده است .


 


2/ شماره 54 « شهروند » هم با سرمقاله قوچاني شروع مي شود که به بهانه ي پرونده جابريان، به ستايش سرمايه داري پرداخته است . پرونده هايي در مورد سرمايه داري، دموکراسي و سکولاريسم در ترکيه، آزادي اسيران حزب الله، تغييرات کابينه دولت، طرح تحول اقتصادي و دکتر قريب در اين شماره چاپ شده اند . ضميمه اين شماره صفحات طولاني نقد و بررسي کتاب است .


 


3/ شماره 55 « شهروند » خواندني تر است . پرونده ويژه و تيتر و عکس روي جلد به آمدن و نيامدن سيد محمد خاتمي در انتخابات رياست جمهوري پرداخته است . در همين زمينه از قوچاني، خجسته رحيمي، عباس عبدي، کرباسچي و محمد علي نجفي مقاله اي چاپ شده است و با حجاريان، تاج زاده، موسوي لاري و اصغرزاده مصاحبه شده است . در بخش ديگري هم خشايار ديهيمي مصاحبه اي مفصل با محمد رضا خاتمي کرده است . در اين شماره خبر قطعي شدن کانديداتوري حسن روحاني و پرونده هايي در مورد بازنشتگي سياسي، طرح تحول اقتصادي، آيت الله جوادي آملي و دادن مجوز کتاب در وزارت ارشاد چاپ شده است . مقاله اي در مورد ماندلا هم هست که در مورد آن جداگانه مي نويسم .


 


4 / سرمقاله و پرونده اصلي شماره 56 « شهروند » به بررسي انتخابات رياست جمهوري امريکا و جدال مک کين و اوباما بر رابطه ي ايران و امريکا پرداخته است . علاوه بر سرمقاله ي قوچاني، مصاحبه هايي با عباس ملکي، هوشنگ امير احمدي، نوام چامسکي و محسن امين زاده کار شده است تا معلوم شود بر سر کار آمدن بازها به گرم شدن روابط کمک مي کند يا کبوترها . در ادامه هم پرونده هايي در مورد خسرو شکيبايي، آيين چانه زني، سفر اوباما به خاورميانه، اوضاع لبنان، شرکاي نفتي ايران و پرونده اي با عنوان 30 سال پس از جنگ، کار شده است .


 


5/ شماره 13 و 14 « آيين» را هم خوانده ام . پرونده اصلي به جامعه اخلاقي اختصاص دارد و علاوه بر چاپ ميزگرد دکتر کديور، دکتر علوي تبار و دکتر سروش دباغ، به چاپ مقاله هاي محمد رضا خاتمي، هادي خانيکي، دکتر مصطفي ملکيان، سعيد حجاريان، عباس عبدي، حسين قاضيان و سارا شريعتي پرداخته است .


مقاله اي در اين شماره چاپ شده است که آراي کارل پوپر و جان راولز را مقايسه مي کند و راستش من زياد از اون سر در نياوردم . مقاله هايي از خاتمي، مسجدجامعي، تاج زاده و دکتر ميرسپاسي و مصاحبه اي جالب درباره دين و مدرنيته با استيو بروس از خواندني هاي اين شماره هستند .


 


6/ به عنوان آخرين خواندني، پيشنهاد مي کنم سري به سايت دکتر مهاجراني بزنيد و يادداشت زيبايش در مورد حضرت علي (ع) را بخوانيد .



 نوشته شده توسط مصطفي حکيمي در جمعه 11/5/1387 و ساعت 1:59 عصر | نظرات ديگران()

راستش را بخواهيد نوشتني زياد داشته ام، اما دليل ننوشتن اين چند روزه، که مي دانم طولاني هم شده، سردرگمي بوده است . وگرنه از اين همه اتفاق هاي اين چند روزه، زياد و البته خوب مي توان نوشت . از کامنت ها – چه عمومي و چه خصوصي ! – مي توان نوشت . از گفت وگوهايم با امير و حسين و مهدي، مي توان نوشت . از نامه اي که نوشته ام و الآن به جاي آن که در دستان گيرنده اش باشد، در کيفم آرام گرفته است . از گفت وگوي اينترنتي ام با يکتا، از سه نقطه ها مي توان نوشت . اما حسي نيست ...


 


شعري از بهرام رحيمي مي نويسم از کتاب « وقتي هر عابر يک ايستگاه باشد» :


 


« سال ها مي گذرد


از سنگ تو


و شايد هزاره ها


از شکستن من


تو تنها ماندي


من اما


بسيار شدم »


 نوشته شده توسط مصطفي حکيمي در جمعه 11/5/1387 و ساعت 1:13 صبح | نظرات ديگران()
   [آرشيو شده ها]
 ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[27/5/1387- 10:3 ع] باور کردن دروغ هاي بزرگ .
[26/5/1387- 8:22 ع] فيتيل المپيک
[24/5/1387- 8:46 ع] شنل قرمزي و عاليجناب سرخپوش
[11/5/1387- 5:52 ع] 8 درس ماندلا براي سياستمداران
[11/5/1387- 1:59 ع] باز يا کبوتر
[11/5/1387- 1:13 ص] از شکستن من
[آرشيو شده ها]

بالا

طراح قالب: رضا امين زاده** پارسي بلاگ پيشرفته ترين سيستم مديريت وبلاگ

بالا