بدترينِ برادرانت، کسي است که تو را به باطل، خشنود سازد . [امام علي عليه السلام]
امروز: چهارشنبه 30 مرداد 1387

Cd يي به دستم رسيد که راجع به مدعيان دروغين نبوت و امامت بود . از کاظميني بروجردي شروع مي شد و به کساني که ادعاي ارتباط با امام زمان (عج) مي کردند ، از مدعي نبوت و امامت تا ادعاي شفا دهنگي ، از کسي که خود را پيامبر و حضرت آدم (ع) مي ناميد تا شبح حضرت ابوالفضل (ع) ، ادامه داشت . پيروانشان را که مي ديدي نمي دانستي بايد خنديد يا گريه کرد . از پيرزنان و پيرمردان روستايي تا مردمان شهري ، از جوانان پرشماري که ايمان آورده بودند . از دکتري که هنوز هم ساده لوحي خود را باور نکرده بود . افسوس داشت . مي گويند که توطئه امريکا و انگليس است ترغيب و تبليغ اين افراد . اما نمي گويند که ايمان آوردن که ديگر کار آنان نيست . ما چه کرده ايم که اين چنين ساده هم وطن مسلمان مان به شاخ قوچي ايمان مي آورد که انگار نقش ذوالفقار را بر روي خود دارد ؟ امروز شايد براي اولين بار بود که معناي آن همه هشدار خاتمي و ديگران را درباره ترويج خرافه پرستي دانستم . انگار بايد فکري هم به حال هاله ي نور کرد .


 


موفق شدم شماره نوروزي « شهروند » را تمام کنم . ديگر توصيه به خواندن مطلبي از آن فايده ندارد که اگر گرفته ايد ، لابد خوانده ايد و اگر که نگرفته ايد ، ديگر پيدايش نخواهيد کرد .


شماره 44 « شهروند» با پرونده هايي در مورد گفتار درماني ، فاشيسم و هيتلر ، استاد مطهري ، زنداني و زندان بان و پسران احمدي نژاد ، خواندني است .


شماره 45 اما با مارکس شروع مي شود . مصاحبه اي خواندني با محمد جواد لاريجاني دارد و پرونده اي راجع به مذاکرات شهيد بهشتي با سفير امريکا ، آن هم يک هفته قبل از اشغال سفارت . پرونده اي جالب راجع به سانسور ، پرونده اي راجع به صالحي نجف آبادي و مصاحبه اي حتما جنجالي با سيد جواد طباطبايي .


داغ ترين مطلب شماره 46 « شهروند » ، اعلام نامزدي دکتر محمد رضا عارف است در انتخابات رياست جمهوري . پرونده جنبش دانشجويي مي 68 ، ميرزاي شيرازي ،سيد حسين نصر و ماکياولي خواندني هستند.  


 


در تمام اين شماره ها مطالبي خواندني از خاطرات هاشمي رفسنجاني و يوسفي اشکوري ، مطالبي از روزنامه هاي سال 58 و نيز مطالبي بسيار مفيد راجع به انتخابات امريکا ، کار شده است .


 

پانوشت : نامزدي دکتر عارف ، شايد فعلا تنها راه چاره ي هاله ي نور باشد .
 نوشته شده توسط مصطفي حکيمي در دوشنبه 30/2/1387 و ساعت 8:0 صبح | نظرات ديگران()

دوشنبه ظهر بود که به مصطفي sms زدم تا با هم به نمايشگاه کتاب برويم . قرارمان شد همان روز بعد از ظهر .


با تاخير رسيدم ، که مصطفي ساعت آمدنش را دقيق نگفته بود و تازه در مصلا هم ، يکديگر را به راحتي پيدا نکرديم . موبايل ها هم که بي آنتن شده بودند . گشتي زديم و به شبستان رفتيم ، سالن ناشران عمومي . دو ، سه راهرويي را گذرانده بوديم که ديدم انگار مصطفي بي حوصله است و خسته . گفتم که تو حال بازديد از نمايشگاه را نداري . تاييد کرد و با اين حال مي خواست که کتاب ها را ببيند ، گفتم که فايده ندارد . از سالن بيرون آمديم و از ضلع شرقي شبستان به سمت شمال مي رفتيم که « تو» ازکنارم گذشتي . خشک شدم . مصطفي مانده بود که چرا من مانده ام . شک کردم که « تو» بودي . با خودم گفتم که لابد اشتباه کرده ام . اما ديگر من هم مثل مصطفي شده بودم ، بدتر از او اصلا . چيزي خريديم و گوشه ي دنجي را پيدا کرديم و نشستيم و گرم خوردن و صحبت شديم .  بازديدمان از نمايشگاه شد تنها ديدن يکديگر و گذر « تو» . – چه بهتر هم اصلا !-- در اين ميان هم مهدي sms زد که راهي تهران است و چه خوب است با هم به نمايشگاه بياييم . قرارم با مهدي شد براي سه شنبه بعد از ظهر . با مصطفي هم به وليعصر رفتم و شامي و چه زود تمام شد ...


سه شنبه ، ايستگاه متروي بهشتي محل قرارم بود با مهدي . با کمي تاخير و به همراه دوستي آمد که نمي شناختمش . راه افتاديم و باز به شبستان رفتيم . چند راهرويي را رفته بوديم که دوست همراهش را گم کرديم – عمدي در کار نبود البته – مي گذشتيم و من و او که انگار خوب سلايق مطالعاتي يکديگر را مي شناسيم ،غرفه هاي خاصي را توقف مي کرديم . تنها کتابي از ابراهيم رها را خريده بودم که اين بار « تو» مرا ديدي ، بي شک و ترديد . صدايي هم کرده بودي و با برگشتن من ، سلامي و عليکي و ديداري . حال من بعد از رفتن « تو» ديدن داشت ...


آن روز با همان حال خراب ، « آتش بدون دود » را خريدم . رماني که دوران راهنمايي 7 جلد آن را خوانده بودم و از همان روزها دوست دار « نادر ابراهيمي » دوست داشتني شده بودم . از او ، « رونوشت ، بدون اصل » را هم خريدم . از اين دو کتاب حتما بعدها خواهم نوشت . مهدي هم « ها کردن» را به من هديه کرد . اثري از پيمان هوشمند زاده که بسيار از آن تعريف مي کنند . با بيتي از محمد علي بهمني و بيتي ديگر از خودش به عنوان تقديمي . بهمني سروده بود و مهدي نوشته بود :


چنان دستم تهي گرديده از گرماي دستانت                        که اين يخ کرده را از بي کسي ها مي کنم هر شب


 


اين شد که اين گونه شد . با مهدي تا چهار راه قصر پياده آمديم و شامي خورديم و جدا شديم . شب به مصطفي sms زدم که « تو» را ديده ام . نوشت :


Ta to bashi bedune man nari namayeshgah . albate bayad az khodet beporsi chera rafti jaye ke dide beshi !                                                                                                                                            


 


 من کاري نکرده بودم ! از آن روز ديگر نمايشگاه هم نرفتم ...


 نوشته شده توسط مصطفي حکيمي در جمعه 27/2/1387 و ساعت 1:42 عصر | نظرات ديگران()

باز چند روز پيش بود که مهدي sms زد و تشکر کرده بود که در « تخته سياه» يادي از او کرده ام و نامي از او . اغراق مي کرد . گفته بود که خوشحال شده است و من مي دانستم که چون هميشه به من لطف دارد . نوشته بود برايم که انگار آنقدر در ضمير « تو» گم شده ام ، که باقي ضماير را از ياد برده ام . حرف حق جواب ندارد ...


 


دوشنبه بود که با اصغر و حسن به پاسداران رفته بوديم . غرض خريد کت و شلواري بود براي اصغر تا زمينه ساز دامادي اش باشد . آن جا هم که بوديم ، در ميانه هياهوي انتخاب و خريد و قهقهه ، ياد « تو» جان گرفت و زنده شد . که انگار در گوشه گوشه ي اين شهر ، نام « تو» را به نشانه گذاشته اند ...


 


روز بعد ، به دانشگاه رفتم . محسن و احمد و بهنام و امين را ديدم . ساعتي را با مصطفي سر کردم . او مشغول کار و من مشغول [ ... ] . ساعت از 9 شب گذشته بود که نان و کالباسي را که خريده بودم به دست مصطفي دادم و راهي شدم . آن شب غوغا به پا شده بود . حال خرابي داشتم . تا صبح شايد 10 باري بلند شدم و بر روي تخت نشستم و کلمه اي در جواب sms  مصطفي که برايم نوشته بود : ok , va mamnun ، نوشتم . صبح اول وقت sms   را فرستادم . « تو» هنوز هم نبودي ...    


 نوشته شده توسط مصطفي حکيمي در جمعه 13/2/1387 و ساعت 3:46 عصر | نظرات ديگران()

با آن که هنوز موفق به خواندن شماره نوروزي « شهروند» نشده ام ، اما دو شماره بعد از عيد را تمام خوانده ام . شماره 42 چندان جذاب نبود . تنها شايد مصاحبه با ابراهيم حاتمي کيا و گزارشاتي راجع به انتخابات امريکا به نظرم جالب رسيد . اما در شماره 43 ، پرونده اي درباره وزراي اخراجي دولت همراه با مصاحبه اي بسيار داغ با دانش جعفري چاپ شده است . که سرمقاله قوچاني آن را تکميل مي کند . پرونده هايي درباره عراق ، ايتاليا ، سعدي و شهيد آويني هم چاپ شده اند . در پرونده اخير چيزهايي را راجع به آويني خواندم که تا به حال نمي دانستم . مصاحبه با يوسف علي مير شکاک ، شايد جذاب ترين بخش اين پرونده است . آن جا که پيشنهاد مي دهد تا « مجلس هشتم ، احمدي نژاد را رييس جمهور مادام العمر کند » .


 


ويژه نامه نوروزي « آيين » که عنوان شماره هاي 11 و 12 را هم بر پيشاني خود دارد ، خواندني است . ليست اسمي نويسندگان اين شماره آن قدر جذاب است که حتما جلب توجه مي کند : خاتمي ، معين ، مهاجراني ، ملکيان ، حجاريان ، علوي تبار ، امين زاده ، تاجيک ، يوسفي اشکوري  و ...  


گفتم که اين شماره بسيار خواندني است . پروفسور مجتبي صدريا هم در اين شماره مقاله اي خواندني در مورد ادوارد سعيد دارد .


 


اما کتاب . « آينده آزادي : اولويت ليبراليسم بر دموکراسي » نوشته ي فريد ذکريا را خواندم . کتابي که به گفته برخي مي تواند نشان دهنده ي اشتباهات تاکتيکي اصلاح طلبان باشد . کتاب با رويکرد به جامعه امريکا نوشته شده اما بسيار آموزنده و خواندني است . « زواياي تاريک حکمت » نوشته ي پيتر کينگزلي را خواندم . کتابي که مدت ها پيش ، بهروز افخمي آن را در « شرق» مرحوم معرفي کرده بود و سيد حسين نصر هم بر آن مقدمه اي نوشته است . کتاب بسيار عالي و زيبا شروع مي شود اما به نظرم بسيار سردرگم و بي حاصل ادامه مي يابد و به صورتي غير قابل تحمل تمام مي شود .


 


بهترين کتاب اين روزهاي من ، « ميناگران» بوده است نوشته ي سيد عطاالله مهاجراني . کتاب ، مرا هم انگار که تکان داده است چون خود دکتر. بايد در مورد آن بيشتر و بهتر بنويسم بعد ازآن که باز هم خواندمش .


 


اما خاطرات 2 جلدي بيل کلينتون به نام « زندگي من» که بالغ بر 1400 صفحه است بيشترين زمان اين روزهاي مطالعه مرا به خود اختصاص داده است . کتاب از دوران کودکي او شروع مي شود و تا پايان دوره رياست جمهوري اش ادامه مي يابد . خواندن اين کتاب به شناخت بيشتر جامعه امريکا بسيار کمک مي کند . در اين کتاب ، نکته هاي جالب بسياري را پيدا کردم اما شايد جالب ترين آن ها اين باشد که تقريبا هيچ اشاره اي به ايران نشده است . انگار که اصلا وجود ندارد . نمي دانم دوستان ارشادي ما را «ارشاد» کرده اند !! يا اين که خود آقاي کلينتون اسرار را بر ملا نکرده است . آنان که اهل خواندن اين گونه کتاب هايند ، مي دانند که احتمال کدام يک بيشتر است !!       


 نوشته شده توسط مصطفي حکيمي در جمعه 6/2/1387 و ساعت 5:21 عصر | نظرات ديگران()
 ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[27/5/1387- 10:3 ع] باور کردن دروغ هاي بزرگ .
[26/5/1387- 8:22 ع] فيتيل المپيک
[24/5/1387- 8:46 ع] شنل قرمزي و عاليجناب سرخپوش
[11/5/1387- 5:52 ع] 8 درس ماندلا براي سياستمداران
[11/5/1387- 1:59 ع] باز يا کبوتر
[11/5/1387- 1:13 ص] از شکستن من
[آرشيو شده ها]

بالا

طراح قالب: رضا امين زاده** پارسي بلاگ پيشرفته ترين سيستم مديريت وبلاگ

بالا