از اول اين هفته به دوره اي اعزام شده ام که اداره ، نهاد ، سازمان يا وزارتخانه اي که درآن کار مي کنم برايم تدارک ديده است . اين دوره قرار بود که يک سال پيش آغاز شود و مطابق معمول ، به عقب افتاد . به هر حال به دوره مي روم و دوباره به ياد روزهاي درس ، بر سر کلاس مي نشينم . اين که چيزي عايدم خواهد شد يا نه ، حرف ديگري است .
در اين مدت به خواندن هم مشغول بودم . « تحرير تاريخ شفاهي انقلاب اسلامي ايران» کتاب خوبي بود که خواندنش بي مناسبت با دهه فجر هم نبود . کتاب را عمادالدين باقي جمع آوري کرده است و مجموعه برنامه هاي راديو BBC است در رابطه با انقلاب . اين برنامه ها در سال 68 تحت عنوان « داستان انقلاب» پخش مي شده است .
رمان « ماهي ها در شب مي خوابند» را خواندم که نوشته سودابه اشرفي است . اين کتاب برنده جايزه صادق هدايت ، جايزه مهرگان ادب و جايزه بنياد گلشيري شده است . اما به نظر من کتاب متوسطي بود . گوشه اي از آن را برايتان مي نويسم :
« ... به درد کوفت مي خوره ، به درد کوفت مي خوره ، به درد کوفت مي خوره اين آزاد شدن ... که صداي برادر آدم بياد از زير چشم بند بخوره به گوشش . دلم برايش تنگ شده باشه و تو اتاق بازجويي صداشو بشنوم ... »
شماره 38 « شهروند» از آن شماره هاي بسيار خواندني است . سرمقاله محمد قوچاني ، عنوان « بازگشت به خميني ها » را بر پيشاني دارد . پرونده هايي مربوط به فرصت سوزي ، احتمال نخست وزيري برلوسکوني در ايتاليا – که بسيار خواندني است -- ، تغيير رياست دانشگاه تهران ، توقيف مجله «زنان» و 105 ساله گي صادق هدايت از مطالب اين شماره است . اما بي شک خواندني ترين مطلب ، مصاحبه با فاطمه رجبي است . ايشان که از خداوند مي خواهد کساني را که باعث شده اند تا با اصلاح طلبان مصاحبه کند ، به مجازات برساند ، در اين مصاحبه طولاني حرف هاي جالبي مي زند . خواندن و احتمالا خنديدن را از دست ندهيد .
شماره 39 « شهروند» با يادنامه آيت الله توسلي شروع مي شود که بسيار خواندني است . سرمقاله محمد قوچاني که بر اساس خواب سبد حسن خميني نوشته شده است ، وحشتناک است . سيد حسن خواب ديده است که امام به او مي گويد : « دارند مرا از خانه ام بيرون مي کنند و شما ساکت نشسته ايد » . در اين شماره هم مطالب خواندني زياد است . احتمالا از خواندنش پشيمان نمي شويد .
رسيده ام به نامه اي که در شب عروسي يکي از دوستان برايش نوشتم و همراه هديه ام ، هنگام خداحافظي به او دادم . نامه به اين مناسبت نوشته شد که اين رفيق عزيز ، چند هفته اي قبل از مراسمش در sms ي از من متني خواسته بود براي کارت عروسي اش . آن روز و هر روز به دليل اين حال خراب ، شرمنده او شدم و با اين که چند sms براي يکديگر فرستاديم ، اما چيزي عايد او نشد . نامه را در پست بعدي قرار مي دهم . اما يک هفته بعد از پايان مراسمش باز هم با همان sms سراغي از او گرفتم و اين sms کوتاه سرآغاز قصه اي شيرين شد . متن آن sms هاي رد و بدل شده را هم در پست بعد از نامه ، خواهيد خواند .

نوشته شده توسط مصطفي حکيمي در پنجشنبه 9/12/1386 و ساعت 7:56 عصر |
نظرات ديگران()