آنکه به نوايى رسيد خود را از ديگران برتر ديد . [نهج البلاغه]
امروز: چهارشنبه 30 مرداد 1387

اين چند روزه ي نبودن هزار و يک دليل داشته که هنوز هم هستند . دلايلي که نه تنها کمتر نشده اند که انگار لحظه به لحظه ، ثانيه به ثانيه بر حجم حضورشان افزوده مي شود و مرا و دل مرا از ميان برداشته اند .


چه بايد گفت اما ، نمي دانم . همين شد که به دست فراموشي سپردم  خود را ، تا بلکه تمام شود و يک بار هم که شده راحت شوم ، تا آرام بگيرم شايد . نشد . چون هميشه نشد . هر روز که گذشت اين زخم عميق تر شد و دردش جانکاه تر . به دنبال مرهم هم رفتم و غافل از آن که او نيز بر زخم نشست و درد را فزون تر کرد . دليل نوشتن هايم به باد رفته است و دليل بودن هم نيز .


همين الان هم چندين بار برگشته ام و همين چند خط را خوانده ام تا بلکه بدانم چه نوشته ام و ادامه اش را بنويسم و نمي شود ... نمي شود .  


صحبت مي کرديم با هم و چه دردناک صحبتي . گفته بودي : برايم بنويس و حالا مي گفتي که نوشته هايم هم مانند گفته هايم هستند و من مانده بودم که مگر بايد جز اين باشد ؟ که مگر گفته ها ناپسند بودند و دلگير ...که هزارو يک مگر ديگر . 


مانده بودم ، مانده بودم که اين چه سرنوشتي است . که آخر کجا بايد آرام گرفت ؟  که چه خوب بود بي تو بودن اصلا ، که شايد ديگر دردي هم نبود ...


 نوشته شده توسط مصطفي حکيمي در جمعه 18/8/1386 و ساعت 2:52 عصر | نظرات ديگران()
 ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[27/5/1387- 10:3 ع] باور کردن دروغ هاي بزرگ .
[26/5/1387- 8:22 ع] فيتيل المپيک
[24/5/1387- 8:46 ع] شنل قرمزي و عاليجناب سرخپوش
[11/5/1387- 5:52 ع] 8 درس ماندلا براي سياستمداران
[11/5/1387- 1:59 ع] باز يا کبوتر
[11/5/1387- 1:13 ص] از شکستن من
[آرشيو شده ها]

بالا

طراح قالب: رضا امين زاده** پارسي بلاگ پيشرفته ترين سيستم مديريت وبلاگ

بالا