[ و از نوف بکالى روايت است که شبى امير المؤمنين ( ع ) را ديدم از بستر خود برون آمده نگاهى به ستارگان انداخت و فرمود : نوف خفته‏اى يا ديده‏ات باز است ؟ گفتم ديده‏ام باز است . فرمود : ] نوف خوشا آنان که دل از اين جهان گسستند و بدان جهان بستند . آنان مردمى‏اند که زمين را گستردنى خود گرفته‏اند و خاک آن را بستر . و آب آن را طيب . قرآن را به جانشان بسته دارند و دعا را ورد زبان . چون مسيح دنيا را از خود دور ساخته‏اند و نگاهى بدان نينداخته . نوف داود ( ع ) در چنين ساعت از شب برون شد و گفت اين ساعتى است که بنده‏اى در آن دعا نکند جز که از او پذيرفته شود ، مگر آن که باج ستاند ، يا گزارش کار مردمان را به حاکم رساند ، يا خدمتگزار داروغه باشد ، يا عرطبه طنبور نوازد ، يا دارنده کوبه باشد و آن طبل است . [ و گفته‏اند عرطبه ، طبل است و کوبه ، طنبور . ] [نهج البلاغه]
امروز: چهارشنبه 30 مرداد 1387

شب عيد فطر است . اول بايد تيريک گفت لابد . اين چند روزه ي ننوشتن دليلي نداشته جز يک احساس بيهودگي  و خسته گي . اين همه نوشتن و خواندن و شايد هم گفتن و حاصل ، همه هيچ ...


نمي خواهم رنگ نا اميدي بگيرد نوشته ام . مي آيي ...


باز هم از کتاب ها و مجله ها مي نويسم ، تا شايد مجالي يابم براي شنيدن « تو» .



  • شماره 18 « شهروند » پرونده اي مفصل دارد در رابطه با محسن مخملباف و جالب که در تمام اين مقاله ها از مخملباف انتقاد شده است .  ادامه پرونده جنگ و صلح در اين شماره هم چاپ شده است . مقاله هاي عمادالدين باقي و رضا خجسته رحيمي در اين مورد فوق العاده است . رضا خجسته در توصيف آماده شدن لشکر شاه سلطان حسين صفوي براي مقابله با محمود افغان ، به پيرزني استرآبادي اشاره مي کند که نسخه اي مي پيچد از اين قرار : « دو پاچه بز را با 325 دانه نخود پخته و دوشيزه اي باکره ، 1200 بار بر آن ذکر بخواند و بر آن فوت کند ، سپاهياني که با اين خوراک اطعام شوند ،  از نظرها ناپديد خواهند شد و بر دشمن غلبه خواهند يافت . » در جايي ديگر مي خوانيم که افغان ها ، وقتي به جلفاي اصفهان وارد مي شوند ، صابون جلفا را به جاي قند مي خورند و ما از همچين سپاهي شکست مي خوريم !!

  • شماره 19 « شهروند » چند پرونده جالب دارد : پرونده اي در مورد اين که هنر نزد ايرانيان است و بس ، پرونده اي در مورد تغيير در سازمان ملل و پرونده اي جنجالي و بسيار زيبا در مورد چه گوارا . پرونده اي که کيهان را به واکنش واداشت .  دعوت از فرزندان چه ، توسط بسيج دانشجويي به خودي خود جنجال ساز بود . بماند که دختر نامشروع چه گوارا در تريبون دانشگاه تهران به صراحت اعلام مي کند که پدرش ، خدا را باور نداشته است و هيچ صدايي از هيچ جايي بلند نمي شود . تصور کنيد که به جاي بسبج ، دفتر تحکيم از اینان برای سخنرانی دعوت می کرد ، آن وقت برای چند شب پی در پی اعترافات دانشجویان را از سیما می دیدیم  و البته دوباره  چیزی  مثل به اسم دموکراسی !! راستی که حیف شد !!   معرفی چند کتاب و نقد چند فیلم ، مصاحبه ای با فرزند آیت الله فاضل لنکرانی در مورد رویت هلال ماه و مقاله ای از محمد قوچانی در مورد فرانسیس فوکویاما از دیگر مطالب خواندنی این شماره هستند .

  • شماره هفتم « آیین» به وحدت پرداخته است . مقاله ی دکتر جلایی پور در مورد اصلاح طلیی ، مقاله ی دکتر کدیور با عنوان « تحلیل اخلاقی نهضت حسینی » و مقاله ی دکتر ملکیان که در رابطه با سنت ، تجدد و پسا تجدد است ، خواندنی ترین مطالب این شماره هستند .

  • قسمت دوم مقاله دکتر ملکیان در شماره هشتم « آیین» چاپ شده است که در آن به خصوصیات انسان متجدد می پردازد و جالب است که اصلی ترین خصوصیت انسان مدرن را سکولار بودن او می داند . ویراسته سخنرانی دکتر کدیور در همایش ایران ، یکصد سال پس از مشروطیت ( که پارسال برگزار شد ) خواندنی ترین مقاله ی پرونده ی « آیین»  در رابطه با مشروطه است .

  • « گل ها همه آفتاب گردانند » را خواندم که مجموعه شعری است از قیصر امین پور .

  • و کتابی یسیار جالب در رابطه با نقش امریکا در کودتای 28 مرداد به نام « همه مردان شاه » . این کتاب را استیون کینزر که خبرنگار نیویورک تایمز بوده است ، نوشته و در آن با دلیل و مدرک و البته با بیانی داستانی و زیبا پرده از رازهای کودتا بر می دارد . رازهایی که تا به حال در هیچ نوشته ی دیگری آن ها را نخوانده اید .

 نوشته شده توسط مصطفي حکيمي در جمعه 20/7/1386 و ساعت 9:33 عصر | نظرات ديگران()

خيلي دلم مي خواست که در اين چند روزه بنشينم و بنويسم . تو بگو اصلا برنامه ريزي کرده بودم . اما آمدم و نشد . در اين چند شبه ي قدر ، هر چه کردم دستم به نوشتن نرفت . مي خواستم باقي نامه ها را بنويسم و نشد . آن چنان چيزي هم نخوانده بودم ، که بخواهم راجع به آن بنويسم . داستان من و« تو» هم که مثل هميشه است و اصلا تکراري ! حال و حوصله اين همه براي « تو» نوشتن را نداشتم  و اين همه جواب ندادن و نبودن و هر چه که نشان دلتنگي است و تنهايي . جالب بود که در اين چند شبه ي قدر دلم شادي مي خواست و مي داني که انگار چنين کالايي در بازار « تخته سياه» يافت نمي شود . اين شد که نشد ! الان هم  اين چند خط را فقط و فقط به اين اميد مي نويسم که طلسم بشکند و چيزي نوشته باشم . تکه شعري از قيصر امين پور مي نويسم تا بعد چه شود :

« درد هاي من / گر چه مثل دردهاي مردم زمانه نيست  / درد مردم زمانه است / مردمي که چين پوستينشان / مردمي که رنگ روي آستينشان / مردمي که نام هايشان / جلد کهنه ي شناسنامه هايشان / درد مي کند .
 نوشته شده توسط مصطفي حکيمي در پنجشنبه 12/7/1386 و ساعت 11:42 صبح | نظرات ديگران()

اخطاري برايم آمده است از طرف تيم مديريتي پارسي بلاگ . گفته اند – نوشته اند !! – که از قوانين سايت تخلف کرده ام و بايد منتظر برخورد باشم اگر اصلاح نکنم – نشوم !! -- . مورد را در يادداشت « شام آخر» ، پيدا کرده اند . در عکس هايي که در اين يادداشت به کار برده ام . من که هر چه گشتم ، عکسي پيدا نکردم . اگر شما پيدا کرديد ، من را هم خبر کنيد . اگر هم پيدا نکرديد که مديران پارسي بلاگ را از خواب بيدار کنيد . حتما نياز به گفتن ندارد که در وبلاگ من تنها دو عکس وجود دارد يکي از خودم و ديگري عکسي محو از سيد محمد خاتمي . فکر نمي کنم هيچ کدام از ما دو نفر ممنوع التصوير باشيم !! مگر آن که اتفاق جديدي افتاده باشد . به هر حال کاري جز نوشتن اين توضيح از دستم بر نمي آمد . راستي به سايت دکتر مهاجراني حتما سر بزنيد . دو يادداشت جنجالي در حمايت از احمدي نژاد منتظر شماست .


 


پانوشت : آن وقت مي گويند از سياست بنويس !!


 نوشته شده توسط مصطفي حکيمي در جمعه 6/7/1386 و ساعت 11:37 صبح | نظرات ديگران()

دوستي مي گفت نام « تخته سياه » بيشتر يادآور جنبش هاي دانشجويي است و حتما سياست . اما تو نه از اين مي نويسي و نه معمولا از آن . که هر چه هست – اگر باشد – سخن « تو» است . اين دوست انگار که به ياد نداشت که ديگر چيزي از اين دو که گفته است ، باقي نمانده که بتوان از آن نوشت . بماند که گاه اشاره اي هم مي کنم و باز بماند که اين کتاب ها و مجله ها که گاه و بي گاه در «تخته سياه» معرفي مي شوند ، همان کار مورد نظر او را مي کنند به طريقي ديگر . و باز بماند که فراموشي عشق ، بدترين اتفاق ممکن است چه در ساحت زندگي خصوصي و چه در عرصه عمومي . آن گاه که عشق و محبت از عرصه عمومي حذف مي شود بي درنگ اخلاق هم به فراموشي سپرده مي شود و اين مي شود که مي بينيد . جامعه اي بي سروته و البته سرشار از ادعاي نيکي و پاکي . بماند . همه چيز را نبايد گفت ...


با رفيقي در بوشهر صحبت مي کردم . مي پرسيد خطاب برخي از نوشته ها را . آن ها را که به « تو» بر نمي گشت . فکر مي کنم بيشتر منظورش «اين نامه را برايت نخواهم فرستاد » بود . جوابي نداشتم . گفتني نبود .


و چه جالب که مخاطب همان نامه ، چند روز پيش که آخرين نامه اش به دستش رسيده بود ، در گوشم مي گفت که اگر کسي نداند و اين نامه ها را بخواند خيال مي کند که تو آن ها را براي دوست دخترت نوشته اي ، بس که عاشقانه هستند .


مي بيني حال و روزگار مرا ؟


اما ادامه سنت پيشين :



  • طبيعي است که « تخته سياه » در « مدرسه» باشد ! سرانجام شماره تابستان  فصلنامه « مدرسه » را به پايان رساندم . هر چقدر از اين شماره تعريف کنم ، کم است . بايد خودتان بخوانيدش .  مجله با مقاله اي از شاهرخ حقيقي شروع مي شود در مورد هرمنوتيک . اين مقاله بسيار زيبا در کنار بخش گزارش مولف « مدرسه» قرار مي گيرد که در مورد محمد مجتهد شبستري است . مقاله اي از مجتهد و نيز مصاحبه اي از او چاپ شده است که بي اغراق وقتي خواندن آن را تمام کردم ، تازه فهميدم که نفهميده ام ! جلال توکليان ، محسن کديور ، آرش نراقي ، سروش دباغ ، علوي تبار ، يوسفي اشکوري ، رضا عليجاني و حبيب الله پيمان هم راجع به مجتهد مفصل نوشته اند . اما اين تنها يک بخش از« مدرسه» است . دو مقاله « اندر باب عقل» و« پيامبر عشق» از دکتر سروش  بر شيريني اين شماره مي افزايد .هم چنين در کنار سومين قسمت از مقاله محمد رضا نيکفر که در مورد امکان وقوع پروتستانتيزم اسلامي است ، مقاله دکتر جلايي پور در مورد جامعه مدني در ايران به چاپ رسيده است . بماند که مصاحبه دکتر مير سپاسي در رابطه با مدرنيته ايراني را نبايد از دست داد .

  • شماره شانزدهم « شهروند» ، به نام پدر است !  پدر لقب آيت الله طالقاني است و اصلي ترين پرونده اين شماره مربوط به ايشان است . پرونده هايي در مورد خود بزرگ بيني ، جلال آل احمد و مظفر بقايي از ديگر مطالب « شهروند » هستند . راستي پرونده اي زيبا در مورد شرايط اين روزهاي پاکستان را جا انداختم !

  • عکسي زيبا از خاتمي بر روي جلد شماره هفدهم « شهروند» قرار دارد و به اين ترتيب پرونده ويژه اين شماره به گفتگوي تمدن ها اختصاص يافته است . پرونده اي در مورد جنگ و صلح که لابد بي ارتباط با پرونده ويژه نيست و مصاحبه هايي با مجتهد شبستري و مراد فرهاد پور از ديگر مطالب اين شماره هستند .

  • انگار که اين پست خيلي طولاني شد . دو رمان هم در اين دو هفته خوانده ام . يکي « زنبق دره» از بالزاک و ديگري « خنده در  تاريکي » از ناباکوف .

 نوشته شده توسط مصطفي حکيمي در پنجشنبه 5/7/1386 و ساعت 11:31 عصر | نظرات ديگران()
 ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[27/5/1387- 10:3 ع] باور کردن دروغ هاي بزرگ .
[26/5/1387- 8:22 ع] فيتيل المپيک
[24/5/1387- 8:46 ع] شنل قرمزي و عاليجناب سرخپوش
[11/5/1387- 5:52 ع] 8 درس ماندلا براي سياستمداران
[11/5/1387- 1:59 ع] باز يا کبوتر
[11/5/1387- 1:13 ص] از شکستن من
[آرشيو شده ها]

بالا

طراح قالب: رضا امين زاده** پارسي بلاگ پيشرفته ترين سيستم مديريت وبلاگ

بالا