اي بندگان خدا، برادر باشيد ! مسلمان، برادرمسلمان است، به او ستم نمي کند، او را وا نمي گذارد و او راتحقير نمي کند . [رسول خدا صلي الله عليه و آله]
امروز: چهارشنبه 30 مرداد 1387

امشب انگار از آن شب هاست که نه ستاره ها سر ياري دارند و نه قرار است که صبح شود . هنوز به نيمه شب نرسيده ايم و من خسته از شب ، صبح را اميد دارم . نمي دانم چه بايد کرد . نه چون نيما ، خواب در چشم ترم مي شکند و نه ...  و نه هيچ !


راستش تمام اين ها بي خود است . هيچ انگيزه و دلخوشي براي نوشتن ندارم . روزهاست که منتظرم . صبح را به ظهر مي رساندم تا شايد خبري شود . نمي شد اما . پيغام مي دادم و گاه نشانه  هم حتي اما باز هم هيچ . ظهر مي گذشت و غم غروب در دل مي نشست . به ياد روزهاي رفته مي افتادم و به سراغ ساعاتي مي رفتم که بوي « تو» ، مي آمد . اميدوار مي شدم تا شايد از غروب گذشته ، پيغامي از « تو»  به دستم برسد و راحت . به  شب مي رسيدم و تنها تر از قبل . خبري از « تو» نبود . خبري از« تو» نيست ...


 نوشته شده توسط مصطفي حکيمي در جمعه 30/6/1386 و ساعت 9:55 صبح | نظرات ديگران()

پنج شنبه و جمعه هفته ي پيش به اصفهان رفته بودم . با آن که سفر کوتاهي بود اما خيلي خوب بود . به هر چه مي خواستم در اين سفر به آن برسم ، رسيدم . هم دوباره مکان هاي ديدني اصفهان را ديدم و هم دوستانم را ملاقات کردم . شايد تنها بدي اين سفر ، دور شدن از « تخته سياه » بود . سي وسه پل و خواجو و ميدان امام و چهار باغ و هشت بهشت و چهل ستون و باغ گل ها همان جور بودند که قبلا انگار بودند ، اما من و تو شايد با نگاهي ديگر به آن ها نگريستيم که اين چنين خاطره ي آن دو روز شيرين شد و ماند . بماند . اين نوشته تنها به خاطر موجه کردن غيبت بود و شايد هم تا تاريخ آن سفر اين گونه جاودانه شود .


و اما کتاب :



  •  « خاطرات مارگارت تاچر»  را بالاخره تمام کردم . کتابي که بالاي 1100 صفحه بود و من به اميد خواندن مطالبي درباره جنگ ايران و عراق آن را شروع کردم و آخر جز چند خطي ، چيزي عايدم نشد . يا خانم تاچر چيزي در اين مورد ننوشته است و يا اين که به دست مميزان ارشاد قيچي شده است .

  • « بارون درخت نشين » را خواندم ار ايتالو کالوينو . عالي بود . مثل کتاب  قبلي که از او خوانده بودم : « ويکنت دو نيم شده » . مي ماند « مورچه آرژانتيني» که بايد فعلا منتظرش بمانم . خواندن آثار کالوينو را جدا توصيه مي کنم .

  • شماره  چهاردهم « شهروند » باز هم مثل هميشه چند پرونده دارد که 3 تا از آن ها بد نيستند : پرونده اي در مورد سقوط رضا خان ، پرونده اي در مورد معمر قذافي و آخري در مورد سامي يوسف .

  • اما شماره پانزدهم « شهروند» پربارتر است . پرونده اي در مورد ساده زيستي با يادداشتي زيبا از عباس عبدي ، پرونده اي عالي در مورد انتخابات رياست جمهوري ترکيه ، پرونده اي در مورد نحوه ي تشکيل سپاه ، مقاله اي در مورد امام موسي صدر و مقاله اي از مهاجراني در مورد نلسون ماندلا . به اين ها اضافه کنيد مصاحبه با محمد صالح علا و حسين عليزاده را . و البته معرفي 9 رمان  تازه ترجمه شده .  

 نوشته شده توسط مصطفي حکيمي در جمعه 23/6/1386 و ساعت 4:22 عصر | نظرات ديگران()

باورت نمي شود . باورت نمي شود که اين ديدنت ، اين بودنت و اين بوييدنت چگونه مرا از خود ، بي خود مي کند . باورت نمي شود که همان دم کوتاهي که نيم نگاهي به من مي کني ، چگونه آتشم مي زند و آن گاه در دريايي از خوشي ، غرقم مي سازد . صحبت که هيچ ، گفتم که همان گوشه چشم کوچک مرا آتش مي زند .


باورت نمي شود که چقدر راحت دوست داشتن « تو» معنا مي شود که اين نبودن هاي مدام انگار نه انگار که سال ها و ماه ها و روزها مرا غرقه ي تنهايي خويش ساخته بودند . مي آيي و همان دم آمدنت مرا بس است . آن « محض صداي « تو» » ، مرا بس است که خواه دلنشين   « دوستت دارم » را در گوش هايم زمزمه کني و خواه چون هميشه ي انگار بي پايان ، سرود جدايي سر دهي .


همان ديدنت اصلا بس است . بيشتر نمي خواهم . که انگار چون مني به نبودن هاي « تو» ، به نيامدن هاي «تو» چنان عادت کرده که اگر يک بار ، يک بار هم که شده « تو» بيايي و بماني ، باورش نمي شود که هيچ ، نمي داند که چه کند . چنان دست و پايش را گم مي کند که چون پرنده اي به در و ديوار قفس « تو» ، برخورد مي کند و مي ماند که با اين بودن يکباره ات چه کند ؟ اين مي شود که « تو» مي بيني مني که باز به قول خود « تو» ادعاي دوست داشتنت را دارم ، غايبم از اين صحنه و در جاي ديگري هستم و اصلا « تو » را نمي بينم و لابد اين هم بهترين بهانه است . بهترين بهانه است که دوستت ندارم و ما را چاره اي نيست که ما شويم . بهترين بهانه است تا به جاي آن که ما ، تنها باشد ، من تنها باشم و « تو» هم لابد ... باشي !


 نوشته شده توسط مصطفي حکيمي در پنجشنبه 22/6/1386 و ساعت 3:35 عصر | نظرات ديگران()

و ما زاده شده ايم تا در اين دايره ي مکرر ، بياييم و برويم . لختي آن چنان کوتاه بمانيم و شايد ، تنها شايد از خود نقشي به يادگار بر گوشه ي کوچکي از اين دايره رسم کنيم .


آمده ايم تا تکرار کنيم آن چه را که قبل از ما انجام داده اند و بعد از ما هم انجام مي دهند . حال چه فرقي مي کند اين تکرار کمي رنگ و جلايش تغيير کرده باشد . کمي کم رنگ تر يا پررنگ تر .


مي بيني که حتي عاشقي هايمان هم تکراري است . مي بيني که حتي تبودن « تو» ، نيامدن « تو » و تنها ماندن من تکراري است ...


 نوشته شده توسط مصطفي حکيمي در جمعه 9/6/1386 و ساعت 12:5 عصر | نظرات ديگران()

(1)


آخرين ليلاواره اي که نوشته ام ، شايد تنها بر حسب تصادف سرآغاز ليلاواره هاي « تخته سياه » مي شود . شايد .


 


به تماشايت نشسته ام ، ليلا . وضو ساخته ام و در ميان اين همه هياهوي چيستي حيات ، « تو» را ، لحظه لحظه ي نبودن « تو» را به تماشا نشسته ام ، ليلا . که آخر روزي به همين زودي ها و يا روزي که فاصله اش با من به درازاي ابد است ، رخ مي نمايي ، که مي آيي . چه فرقي هم مي کند اصلا که آن روز ، فقط و فقط آمدن « تو» مهم است . اين است که سرمست و بي تاب ، پا را از رکاب خسته گي بيرون کشيده ام و فرياد مي زنم که در وادي عشق « تو» با آن که سخت حيرانم و تشنه اما گم کرده ره نيستم . که همين نفس کشيدن « تو» دليل است براي من . باورت بشود يا نه ، مرا دست کشيده از دامانت نخواهي ديد . گاه در سکوت و گاه در فرياد . گاه در ميان نوشته هايي که نام « تو»  را بر پيشاني خود دارند و گاه آن هايي  که بي نامت ، « تو» را به فرياد ، صدا مي زنند .


 


خشکيدم . تمامم کردي . ديگر قلم هم تکاني نمي خورد . مات مانده و مبهوت . اين بار با ننوشتن است که دوست داشتن « تو» عيان مي شود . انگار که انگار .


 


 دوستي مي گفت خوش به حال اين « تو» .مي گفت که آفرين دارد اين « تو» که تو را اين چنين ساخته . اما ، مي دانست مگر؟ همين چند نوشته ي اين جا را خوانده بود فقط . نمي دانست که داستان من و « تو» قصه ي نگفته هاست . نمي دانست ...


 نوشته شده توسط مصطفي حکيمي در پنجشنبه 8/6/1386 و ساعت 11:57 عصر | نظرات ديگران()

  • امروز دوباره دوستي ديگر از مسجدالنبي تماس گرفت و مرا غرق در شادي کرد . گريزي نيست جز اين که آن چند صفحه نوشته را به « تخته سياه» بياورم . اين که تمام نوشته هاي آن روزها را بنويسم يا نه ، چيزي است که هنوز راجع به آن تصميمي نگرفته ام . اما معلوم است که آن ها به مرور زمان تايپ مي شوند و اين حتما به پيوستگي مطالب لطمه مي زند که بايد ببخشيد . مگر اين که طاقت بياورم و همه را تايپ کنم و بعد ... .  به هر حال منتظر « کشتن اسماعيل» باشيد ...

  • از خواندني ها چيززيادي نيست که قابل به عرض باشد . شماره سيزدهم « شهروند» را خواندم که پرونده هاي زياد و البته کوتاهي دارد . در اين برهوت انتشار روزنامه و مجله ، خب لابد چاره اي هم نيست !

  • مدتي است که مشغول خواندن خاطرات مارگارت تاچر هستم . کتابي بس قطور که به اميد خواندن مطالبي راجع به انقلاب و جنگ ، خواندن آن را شروع کردم و حالا که به نيمه رسيده ام ، انگار که نه انگار . تا ببينم در پايان چه مي شود .

  • شبکه تئاتر تلويزيون انگلستان در تحقيقي به نام «عشق تابستاني» از 2000 خواننده حرفه اي ادبيات خواسته است تا بهترين آثار عاشقانه تاريخ ادبيات دنيا را مشخص کنند . به نقل از« شهروند» نتيجه اين تحقيق را مي نويسم :

1 / بلندي هاي بادگير ، نوشته اميلي برونته (1847)


2 / غرور و تعصب ، نوشته جين آستين (1813)


3 / رومئو و ژوليت ، نوشته ويليام شکسپير (1597)


4 / جين اير ، نوشته شارلوت برونته (1847)


5 / بر باد رفته ، نوشته مارگارت ميچل (1936)


6 / بيمار انگليسي ،نوشته مايکل اونداتيه (1992)


7 / ربکا ، نوشته دافنه دوموريه(1938)


8 / دکتر ژيواگو ، نوشته بوريس پاسترناک (1557)


9 / عاشق خانم چترلي ، نوشته دي اچ لارنس (1928)


10/ دور از جماعت ديوانه ، نوشته تامس هاردي (1874)


11/ بانوي زيباي من ، نوشته آلن جي لرنر (1956)


12/ ملکه آفريقايی ، نوشته سی اس فورستر (1935)


13/ گتسبی بزرگ ، نوشته اسکات فیتزجرالد (1925)


14/ عقل و احساس ، نوشته جین آستین (1811)


15/ ما ، آن طور که بودیم ، نوشته آرتور لورنتس (1972)


16/ جنگ و صلح ، نوشته لئو تولستوی (1865)


17/ frenchman"s creek  ، نوشته دافنه دوموریه (1942)


18/ persuation ، نوشته چین آستین (1818)


19/ اغوا کردن دختری مثل تو ، نوشته کینگزلی ایمیس (1960)


20/ دنیل دروندا ، نوشته جورج الیوت (1876)



  • در این میان من تنها « بلندی های بادگیر» و « بر باد رفته » را خوانده ام .

  • حالا که کار به نوشتن اسم کتاب رسید ، بگذارید ده کتابی که دکتر مهاجرانی ، خواندنشان را قبل از مرگ ضروری می داند ، را معرفی کنم : قرآن ، نهج البلاغه ، کتاب مقدس (عهد قدیم و جدید) ، شاهنامه ، مثنوی مولانا ، کمدی الهی دانته ، مرشد و مارگریتا ، برادران کارامازوف ، هزار و یک شب و در آخر خیام .

  • نیاز به گفتن نیست که در این میان ، من چند تا از این کتاب ها را خوانده ام ...

  • خبر بد آن که مسیح دیگر نمی نویسد ...

 نوشته شده توسط مصطفي حکيمي در پنجشنبه 8/6/1386 و ساعت 6:19 عصر | نظرات ديگران()

2 روز پيش بود که به مهرآباد رفتم تا دوستان هم دانشگاهي که عازم خانه ي خدا بودند را بدرقه کنم . چند ساعتي آن جا بودم و ...  و بودم .


به دوستي که راهي بود گفتم که بعد از رفتن شما ، تازه گريه هاي ما بدرقه کنندگان شروع مي شود . پرسيد چرا و جوابش دادم که وقتي برگردي ، متوجه مي شوي . اولين دقايق بامداد امروز بود که يکي از دوستان از مدينه تماس گرفت و خبر سلامتي ساير دوستان را داد . در اين روز اول به زيارت مسجد النبي و مسجد قبا رفته بودند . صبح که شد من هم به نوبه ي خود خبر سلامتي دوستان را پخش کردم و ...


الان هواي مدينه بد غوغا مي کند در دلم . در هم چين روزي مدينه بودن لابد هوايي دگر دارد . نيمه ي شعبان است و انتظار که انگار سرنوشت محتوم ماست . به ياد روزهاي مدينه و مکه ي سه سال پيش افتادم . سفر من در مرداد ماه بود و رجب . شب تولد علي (ع ) در غار حرا بودم .


 


فايده ندارد . اين جور نوشتن فايده ندارد . انگار بايد علاوه بر نامه ها و ليلاواره ها و مابقي نوشته ها ، بنشينم و آن نوشته هاي کوتاه حج را هم تايپ کنم . اين روزها بهانه ي خوبي است براي اين کار . اما خب فرصت هم بسيار کم است و حرف هم بسيار .


 


بماند . با آن که پست امروز را نوشته بودم اما نمي شد که ميلاد اميد را تبريک نگفت . ميلاد امامي که خدا کند از سربازانش باشيم و لابد همين هم ما را بس است .  


 نوشته شده توسط مصطفي حکيمي در چهارشنبه 7/6/1386 و ساعت 7:25 عصر | نظرات ديگران()

نيازي نيست لابد که تکرار کنم عاشقانه هايي که نوشته مي شوند ، همه و همه براي « تو» است . چه از خود من باشند و چه از ديگري .      « تو» يي که هنوز که هنوز است باور نکرده اي دوست داشتنت را .


از قيصر امين پور مي نويسم اين بار . از « آيينه هاي ناگهان» . با هواي نوشته هايي که از من خوانده اي  بخوان تا دوباره مشکلي پيش نيايد که نيک مي دانم اگر اين گونه نخواني به سادگي برداشت ديگري نصيبت مي شود که مقصود من نيست . 


 


         « هر چه هستي باش !


                                اما کاش ...


            نه ، جز اينم آرزويي نيست :


            هر چه هستي باش !


                                اما باش ! » 


 نوشته شده توسط مصطفي حکيمي در جمعه 2/6/1386 و ساعت 6:27 عصر | نظرات ديگران()

  • شماره 11 « شهروند» با سرمقاله محمد قوچاني درباره ي روشنفکري ديني و پرونده اي در مورد دکتر سروش آغاز مي شود. مقالاتي از عباس عبدي ، محمد رضا نيکفر ، سعيد حجاريان و مصاحبه اي با آيت الله صانعي از مطالب خواندني حوزه ي داخل هستند . مقاله اي جالب از گري کاسپاروف و مهم تر از آن مقاله اي از باراک اوباما ، کانديداي دموکرات ها در انتخابات  2008 امريکا از مطالب بسيار عالي اين شماره « شهروند » است .

  • باز هم اين مصدق است که به خاطر کودتاي 28 مرداد تبديل به تيتر يک شماره ي 12 « شهروند» مي شود و اين بار از دريچه ي نقد به او نگريسته مي شود . پرونده اي در مورد 2 وزير برکنار شده و نيز بازگشت دکتر بشيريه به ايران از مطالب داخلي است . مقاله ي « چماق ها و هويج ها» که نوشته ي نيکلاس برنز ، معاون وزير خارجه ي امريکا است ، بسيار جالب است .

  • اما کتاب . « آيينه هاي ناگهان » را خواندم از قيصر امين پور . گوشه هايي از آن را درآينده اي نزديک خواهم نوشت ...

  • سال اول دانشگاه بود که تقوي ، استاد فيزيک 1 در کلاس درس از مولانا و عرفان و عشق و هزار رمز و راز زندگي سخن مي گفت . انگار که از همين چماق ها و هويج ها ، اما در واديي ديگر . همان روزها گفت که « تائو ت چينگ» يا « دائو د جينگ » را بخوانيد . چند روز پيش خواندم و گوشه هايي از آن را يادداشت کردم . در صفحه اي نوشته بود :

« براي ساختن چرخ ، محور ها را به هم وصل مي کنيم .


ولي اين فضاي تهي ميان چرخ است


که باعث چرخش آن مي شود .


از گل کوزه اي مي سازيم ،


اين خالي درون کوزه است


که آب را در خود جاي مي دهد .


از چوب خانه اي بنا مي کنیم ،


این فضای خالی درون خانه است


که برای زندگی سودمند است .


 


مشغول هستی ایم


در حالی که این نیستی است که به کار می آید .


 نوشته شده توسط مصطفي حکيمي در جمعه 2/6/1386 و ساعت 9:41 صبح | نظرات ديگران()
 ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[27/5/1387- 10:3 ع] باور کردن دروغ هاي بزرگ .
[26/5/1387- 8:22 ع] فيتيل المپيک
[24/5/1387- 8:46 ع] شنل قرمزي و عاليجناب سرخپوش
[11/5/1387- 5:52 ع] 8 درس ماندلا براي سياستمداران
[11/5/1387- 1:59 ع] باز يا کبوتر
[11/5/1387- 1:13 ص] از شکستن من
[آرشيو شده ها]

بالا

طراح قالب: رضا امين زاده** پارسي بلاگ پيشرفته ترين سيستم مديريت وبلاگ

بالا