هرکه بدخو شود، دوست و رفيقش ناياب گردند . [امام علي عليه السلام]
امروز: چهارشنبه 30 مرداد 1387

1-     دوستي دارم از اهالي خمين ، که در دزفول مشغول به کار است . مدتي است که با خواهر يکي ديگر از دوستان که اهل کرمانشاه است ، نامزد کرده است . امروز مراسم عروسيشان در کرمانشاه است  و من هم دعوت . با ان که بسيار دوست داشتم در مراسمش شرکت کنم اما لابد دليل قانع کننده اي براي نرفتن داشته ام که مي دانيد . اين چند خط تبريکي است به نيت جاودانه شدن و گفتن همان دعاي هميشگي : اميد که 100 سال در کنار يکديگر ، جوان زندگي کنيد ...


2-     صبح از بيمارستان تماس گرفتند و گفتند که پدرم به بخش منتقل شده است . هنوز ساعتي نگذشته که از ملاقاتش باز گشته ايم . حالش بهتر بود .


3-     سه شنبه ظهر که کارهاي بيمه ي پدرم را انجام داده بودم و به خانه باز مي گشتم ، قصر گلي را ديدم که نام " تو" را مضاف بر بهشت داشت . شده بود " بهشت "تو" " . در اين بحبوحه اما  باز هم چون گذشته هجوم عاشقيت مرا ويران کرده بود...


 نوشته شده توسط مصطفي حکيمي در جمعه 15/4/1386 و ساعت 5:46 عصر | نظرات ديگران()

در اين چند روزه که مدام در راه بيمارستان بوده ام ، طبيعي است که کتابي نخوانده باشم . اما هفته ي پيش :


زندگينامه ي خودنوشت نلسون ماندلا را خواندم . ماديبا – نام محلي ماندلا—27 سال در زندان بوده است و در گوشه اي از کتاب بعد از در اغوش گرفتن همسرش ياداوري مي کند که از 21 سال پيش دستان همسرش را در دستانش نگرفته است . " راه دشوار ازادي " کتاب قطوري است اما ارزش خواندن دارد . تازه با خواندن چنين کتاب هايي است که متوجه مي شويم براي يک انقلاب چه زحمت ها کشيده مي شود . با ان که مشخص است ماندلا ، احتمالا به خاطر زنده بودن برخي از افراد سهيم در اپارتايد و يا به خاطر روح بخشنده خود به بسياري از مسائل اشاره اي نکرده است و يا از کنار ان ها به راحتي گذشته است اما باز هم کتابش اموزنده است . با خواندن اين کتاب بود که تازه فهميدم چرا دکتر زيباکلام ، " سنت و مدرنيته " اش – کتابي که مدت هاست در حال خواندنش هستم – را به ماديبا تقديم کرده است . شايد دکتر در لفافه تقديمي اش اشاره کوتاهي به يکي از دلايل به سرانجام نرسيدن اصلاحات در ايران دارد . بماند . راجع به " سنت و مدرنيته" بعد ها هم مي توان نوشت . اين پست مخصوص ماديبا است که انان که بايد ، به اشاره اي مقصود را در مي يابند . 2 پاراگراف از " راه دشوار ازادي" را مي نويسم ، به اين اميد که بخوانيدش :


« هيچ کس نمي تواند يک ملت را واقعا بشناسد ، مگر ان که در يکي از زندان هاي ان زنداني شده باشد . براي قضاوت در مورد يک ملت نبايد ديد که چگونه با شهروندان مهم خود رفتار مي کند بلکه بايد رفتار ان را با پايين ترين افراد جامعه را مشاهده کرد .» و « براي پي بردن به اين که نسبت به گذشته چقدر تغيير کرده ايد ، هيچ چيز مثل بازگشت به محلي که دست نخورده باقي مانده ، مفيد نيست »


 


کتاب دوم باز هم رماني است از دکتر مهاجراني به نام " برف " که تقريبا ادامه " سهراب کشان " است . در پشت جلد کتاب ، گوشه اي از داستان در کنار عکس دکتر چاپ شده است : « يه وقتي رفته بودم اصفهان ، خونه يه نفر با چشماي درشت کشيده که مدام برق مي زد و نم اشک را مي شد در چشماش ديد . روي پتوي کهنه اي نشسته بود . اتاقش هم فکر مي کنم 4،5 متري بيشتر نبود . اسمش اقاي شفيعي بود . گفت : اقاي نوراني من اين جا روي اين پوست توي خونه خودم نشسته ام . هيچ کس نمي تونه به من بگه ، پاشو برو اون طرف بشين يا اين طرف بشين .


گفت : پسرم ، صندلي اگه ارج و قربي داشت که انسان سرش را مي ذاشت روي صندلي . همين که ما تحت شون را مي ذارن روي صندلي ، پيداست اعتباري نداره . اصلا انسان اول بايد بشه ماتحت ، يعني تحت امر . دست بر سينه نزد امير ، تا اون وقت ، بهش  صندلي تعارف کنن . هر وقت هم نخواستن يا نپسنديدن ، صندلي را برمي دارن يا از زيرش مي کشن . »


و من سکوت مي کنم ...


 نوشته شده توسط مصطفي حکيمي در جمعه 15/4/1386 و ساعت 11:13 صبح | نظرات ديگران()

ديروز بعد از برگشتن از بيمارستان ، پشت کامپيوتر نشستم و به "تخته سياه " سر زدم . در همان حال به " مکتوب" هم سري زدم . " کلمه " را خوانده بودم و بر روي نظرها کليک کردم . ان جا بود که فهميدم "هم ميهن" توقيف شده . ماتم برد ، نه از ان جهت که توقيف امري غير معمول است و يا اين که انتظارش را نداشته ام اما به نظرم خيلي يک دفعه اي بود. سريع به سايت "مسيح" رفتم که مي دانستم او حتما زيبا نوشته و باز هم حتما لينک هاي خوبي داده است . ان جا بود که ديدم سعيد عزيز بعد از مدت ها دوباره خودش دست به کار شده است و اين بار مجالي به وزير و هيئت نظارتش  و حتي دادگاه زير نظر خودش نداده و حتي ان را به خاطر دادن ان حکم اوليه سرزنش کرده است . بماند که تعجب کردم که جرا وعده ي برخورد با قاضي متخلف را نداده است ! اري ، سعيد وارد عمل شده بود که لابد بخشنامه ها کفايت نمي کرده اند و همين روزنامه نگاري نصفه و نيمه اي که به شير بي يال و دم و اشکم شبيه است ، هم زيادي است و تاب اورده نمي شود .  از همان روزها که قرار شد "هم ميهن " و "شرق" دوباره منتشر شوند ، معلوم بود که اتفاقي افتاده است . حالا که 43 شماره از "هم ميهن" گذشته است و حکم مردنش صادر مي شود ، معلوم مي شود که ان اتفاق احتمالا خواب ماندن سعيد بوده است ! وگرنه صدور چنين حکمي بعيد بود و از زير دست سعيد در رفته بود ، که ما سال هاست به اين يکباره رفتن ها عادت کرده ايم ، به اين بهت ها و دست زير چانه زدن ها ، به اين نگاه سرگشته که به دنبال لوگوي اشناي هر روزه اش است ، عادت کرده ايم . ما حتا عادت کرده ايم که بعد از مدتي لوگويي ديگر و جديد را ببينيم و به ان دل ببنديم که نمي دانيم ، هيچ کداممان نمي دانيم که چگونه در ميان هجوم گاه و بيگاه چندين روزنامه جديد ، چشمانمان ناخوداگاه بر روي نامي که انگار اشنايي قديمي است، زوم مي کند . اری ، سعید و دوستانش انگار که دوباره دست به کار شده اند که می دانید بزنگاهی جدید ، در پیش است . اما ما نمی میریم که اندیشه همیشه جاری است ...  


 نوشته شده توسط مصطفي حکيمي در پنجشنبه 14/4/1386 و ساعت 11:3 صبح | نظرات ديگران()

امروز باز از ان روزهايي است که هيچ در موردش نمي توان گفت . روز تولد بانوي گل است و به همين دليل در تقويم شمسي ما روز زن نام گرفته است . گفتن همه ي اين ها عين تکرار است . حتي گفتن از دعوايي ابلهانه که عده اي مي خواهند 6 مارس را به عنوان روز جهاني زن در ايران جايگزين چنين روز عزيزي کنند هم تکراري است .اين که انان يا ايران و ايرانيان را نمي شناسند و يا اين که خود را به فراموشي و خواب زده اند هم تکراري تر از هميشه است . بگذريم . قصدم بسيار کوتاه نوشتن بود و در نهايت اداي تنها وظيفه اي که از عهده ي يک وبلاگر بر مي ايد و ان تبريک و شادباش اين روز عزيز به تمام ايرانيان و به خصوص زنان ايراني .


و البته چون هميشه تبريکي براي "تو" . به اميد روزهايي که بودنت هديه ي "تو" به من باشد و هر چه هست ، پيشکش من براي " تو" .  


 نوشته شده توسط مصطفي حکيمي در پنجشنبه 14/4/1386 و ساعت 8:19 صبح | نظرات ديگران()

ساعت 7:15 صبح بود که به بيمارستان رسيدم . کارهاي ابتدايي انجام شد و ساعت 8:30 بود که پدرم به عنوان دومين مريضي که بايد امروز جراحي قلب مي شد به اتاق عمل رفت . لحظات به کندي و سختي مي گذشتند . بعد از 30/ 4 ساعت پدرم از اتاق عمل بيرون امد و بي ان که او را ببينيم به اتاق ريکاوري برده شد. دقايقي بعد پرده ي پنجره ي اتاق را کنار زدند و براي لحظاتي او را از پشت شيشه ها و در ميان انبوهي از تجهيزات پزشکي ديدم . به سختي مادرم را راضي کردم تا براي ساعتي استراحت به خانه برويم ، با اين توجيه که پدر بيهوش است و بودنمان بي فايده . چند ساعتي بعد دوباره به بيمارستان رفتيم و او را که اينک تا حدودي به هوش امده بود ، باز هم از پشت شيشه ها ديديم . مي گويند که عمل خوب بوده است و البته تاکيد مي کنند که اين چند روزه پس از عمل به شدت مهم است . و انگار که تا 2 روزي بايد از پشت شيشه ها او را ديد ...


 نوشته شده توسط مصطفي حکيمي در چهارشنبه 13/4/1386 و ساعت 10:30 عصر | نظرات ديگران()

طبق روال معمول ، بايد پنج شنبه و جمعه " تخته سياه" را up to date  مي کردم  و شايد در نهايت يادداشت کوتاهي مي نوشتم و با استفاده از امکانات "پارسي بلاگ" چند روز بعد ان را در وبلاگ قرار مي دادم . اما هميشه اوضاع ان گونه که فکر مي کنيم ، پيش نمي رود . سحر جمعه بود که درد قلب پدرم باعث شد تا او را به بيمارستان ببريم . دکتر حکم به بستري شدن داد و انژيو گرافي . لابد حق مي دهيد که دليل خوبي براي ننوشتن طبق روال معمول داشته ام . از پريروز مرخصي گرفته ام و به دنبال کارهاي پدرم هستم . ديروز بعد از ظهر بود که پس از انتظاري چند ساعته ، انژيو انجام شد و جواب ان گونه بود که حدس مي زدم . دکتر که از وضعيت رگ هاي قلب پدرم به شدت جا خورده بود ، تعجب مي کرد که او چگونه تا به حال زنده بوده است . راه حل را عمل قلب باز مي دانست که قرار است فردا اول وقت انجام شود . ديروز تمام وقت در بيمارستان بودم و امروز هم تا ظهر به دنبال کارهاي مقدماتي عمل . و اين است که اکنون پشت کامپيوتر نشسته ام و مي نويسم و مي خواهم که دعا کنيد . ممنون .


 نوشته شده توسط مصطفي حکيمي در سه‏شنبه 12/4/1386 و ساعت 5:24 عصر | نظرات ديگران()

چند وقتي است که کتابي را براي خواندن معرفي نکرده ام . در اين چند روزه کتابي از دکتر محمد جواد غلامرضا کاشي خوانده ام در تحليل حوادث منتهي به 2 خرداد . اسم کتاب ، " جادوي گفتار" است . داستاني هم از زندگي "کيم فيلبي " خوانده ام با عنوان فرعي " بزرگترين جاسوس قرن " . کتاب بسيار جالبي است . سرگذشت کسي که 33 سال در استخدام سازمان جاسوسي انگليس بوده و در عوض براي شوروي جاسوسي مي کرده است !! سومين کتاب ، رماني است از سيد عطااله مهاجراني به نام "بهشت خاکستري" . به نظرم در اينده بيشتر به اين رمان پرداخته شود . کتاب درباره شرايط يک جامعه بهشتي است که عده اي قصد ساختن ان را دارند . شايد در اين کتاب ادرس هايي هم از سيد احمد فرديد بيابيد ، البته اگر من نشانه هاي دکتر را درست متوجه شده باشم . به هر حال طبيعي است که با توجه به شرايط اين چند ساله هيچ حرفي از اين کتاب در روزنامه ها و مجلات نباشد . اخرين شماره "شهروند امروز" هم منتشر شده است . مهم ترين مطلب اين شماره ، پرونده اي است درباره روابط ايران و امريکا . در مجموع اين شماره را زياد قوي نديدم ، اما سرمقاله محمد قوچاني عالي است . قوچاني زير عنوان " نفرت از راست ، عشق به چپ " به واقعيتي تاريخي و تلخ اشاره مي کند و مي نويسد : « واقعيت اين است که چپ ها بيش از ان که عمل کنند ، حرف مي زنند و راست ها بيش از ان که حرف بزنند به حرف چپ ها عمل مي کنند .» در اين مورد ودرمورد کتاب دکتر جاي حرف و بحث بسيار است البته با کسي که ان ها را خوانده باشد . اگر کسي اين نوشته را بخواند تا ان ها را بخواند و بعد چيزي بنويسد و نظري و بعد...


 نوشته شده توسط مصطفي حکيمي در دوشنبه 4/4/1386 و ساعت 9:0 صبح | نظرات ديگران()

به موسسه اي در شمال شهر رفته بودم براي پرس و جو در مورد دوره هايي که برگزار مي کنند . در دو گوشه از ديوار سالن پذيرش دو تابلو کار گذاشته شده بود ، يکي ان گونه که در گوشه اش نوشته بود به ياد هوشنگ گلشيري بود . نوشته بود :


 


«  ماه دوره کرد


    پشت پنجره چکار مي کني


    مگر نمي داني


    ان مرد ، رفته است »


 


تابلوي دوم اما ، شعري از منوچهر اتشي بود . سروده بود و من تقديم به "تو" اش مي کنم :


 


« سپيده که سر بزند


   نخستين روز روزهاي بي  تو اغاز مي شود »


 نوشته شده توسط مصطفي حکيمي در جمعه 1/4/1386 و ساعت 6:14 عصر | نظرات ديگران()

اين چند روزه ي پايان خرداد سرشار از سالروز تولد و مرگ است . ( يا بود !!) از تولد عباس کيا رستمي و عزت اله انتظامي و رضا کيانيان گرفته تا مرگ دکتر چمران و او که هميشه زنده است : دکتر علي شريعتي .


سال اول دانشگاه بود که " هبوط در کوير" را خواندم . از ان روزها تا به حال چندين بار اين کتاب را خوانده ام . بار ها گوشه هايي از ان را يادداشت کرده ام و در نوشته هاي  مختلف از ان استفاده کرده ام . از" گل تو ، که در دستان من بود " تا قصه ي " شاغلام ، که دوره شش پادشاه را ديده بود " . بارها ان را هديه داده ام و از ان بيشتر به خاطر قولي که به خانم دکتر داده ام ، به امانت به دوستاني که طالبش بوده اند ...


در چنين روزهايي بي شک دوست دارم که از او بنويسم . تعريف کنم يا نمي دانم گوشه اي از يکي از کتاب هايش را نقل کنم يا هر چه که نشان دهد يادم بوده است و مثل اناني نيستم که مي دانيد ... اما خوب مي دانم که هر چه بنويسم ، کم است و بي شک حق مطلب را ادا نکرده ام که هم چو مني بايد بخواند و بخواند و به اين زودي ها راجع به چنين کساني ، ننويسد .اين است که نوشتن درباره دکتر را مثل بسياري ديگر به اينده حواله مي کنم . شايد . که انگار خود او اموزگار اين نکته بود که : "سرمايه ي هر دلي ، حرف هايي است که براي نگفتن دارد "


 

پانوشت : جمله ي دکتر ، خطاب به " تو " ست . مي داني که ...  
 نوشته شده توسط مصطفي حکيمي در جمعه 1/4/1386 و ساعت 9:7 صبح | نظرات ديگران()
 ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[27/5/1387- 10:3 ع] باور کردن دروغ هاي بزرگ .
[26/5/1387- 8:22 ع] فيتيل المپيک
[24/5/1387- 8:46 ع] شنل قرمزي و عاليجناب سرخپوش
[11/5/1387- 5:52 ع] 8 درس ماندلا براي سياستمداران
[11/5/1387- 1:59 ع] باز يا کبوتر
[11/5/1387- 1:13 ص] از شکستن من
[آرشيو شده ها]

بالا

طراح قالب: رضا امين زاده** پارسي بلاگ پيشرفته ترين سيستم مديريت وبلاگ

بالا