آن که از دنيا اندوهناک است ، از قضاى خدا خشمناک است . و آن که از مصيبتى که بدو رسيده گله آرد ، از پروردگار خود شکوه دارد و آن که نزد توانگر رفت و به خاطر مالدارى وى از خود خوارى نشان داد دو ثلث دينش را به باد داد ، و آن که قرآن خواند و مرد و راه به دوزخ برد از کسانى بود که آيات خدا را به فسوس گرفت و افسانه شمرد ، و آن که دلش به دوستى دنيا شيفته است دل وى به سه چيز آن چسبيده است : اندوهى که از او دست بر ندارد ، و حرصى که او را وانگذارد ، و آرزويى که آن را به چنگ نيارد . [نهج البلاغه]
امروز: چهارشنبه 30 مرداد 1387
   1   2      >

تنها يک جمله و بس : « ... خلقت از روز ازل مديون عطر ياس شد ... »


 نوشته شده توسط مصطفي حکيمي در دوشنبه 28/3/1386 و ساعت 8:0 صبح | نظرات ديگران()

خشونت در عراق بيداد مي کند . با ان که دل خوشي از اين همسايه ي به تازگي عزيز شده ندارم و هنوز ان 8 سال را نه تنها به پاي صدام که به  پاي تک تک عراقي ها مي گذارم ، اما به 2 دليل نمي توان نسبت به ان چه که اين روز ها در عراق مي گذرد بي تفاوت بود . دليل اول همان ديد حقوق بشري و جهان وطني است که لابد زنده ماندن ، اولين و کمترين حق هر انساني است . بماند زندگي کردن که بسيار متفاوت  است از زنده بودن . بماند تمام اقسام ازادي و عدالت و تمام مواد ان اعلاميه ي جهاني حقوق بشر. که هنوز نه تنها در عراق که در بسياري از مناطق جهان هر لحظه ممکن است  بمبي پيش پايت منفجر شود و تمام . که امنيت و ارامش به يغما رفته است انگار . راستي اما اين مصيبت امروز همسايه مان به تلافي ان همه کشته شدگان خود ما نيست ؟ به تلافي ان همه اضطراب که ان اژير کذايي در دلهايمان مي انداخت ؟ مگر نمي گويند که دنيا دار مکافات است و از هر دستي که بدهي ، از همان دست هم مي گيري ؟ جواب را نمي دانم .


اما دليل دوم که اصلا دليل نوشتن اين پست هم هست ، وجود بارگاه 6 تن از امامانمان در عراق است . لابد مي دانيد که چند روز پيش چه شده است و نياز به گفتن دوباره نيست که همان گفتن هم دردناک است . اين که از نظر من چرا اين چنين مي شود را به پستي ديگر مي سپارم که تا ساعتي ديگر بايد عازم سفري شوم . تنها اين را مي نويسم که امروز دوستي sms ي برايم فرستاد . خطاب به اماممان نوشته بود : مناره هاي بارگاه  پدرانت هم تاب تحمل ايام غم مادرت را نداشتند ...


 نوشته شده توسط مصطفي حکيمي در شنبه 26/3/1386 و ساعت 8:0 صبح | نظرات ديگران()

چند سال پيش که ماني رهنما ، البوم " تموم شد ترانه" را به بازار فرستاد ، مشتاقانه ان را خريدم . ان چنان از اين البوم لذت مي بردم که ان گاه که " بابک بيات " به ديار باقي شتافت ، به ياد او و تمام اثار جاودانه اش يادداشتي را با استفاده از نام اين البوم نوشتم .  البوم " دو نيمه رويا " حميد حامي هم اين چنين بود . اين دو البوم سرنوشت مشابهي يافتند که هر دو را دوستي براي شنيدن به امانت گرفت و ... ديگر به نزد من بازنگشتند!!


 از چند وقت پيش به انتظار " فقط نگاه مي کنم " ، البوم جديد حامي بودم . هفته پيش به پاتوقي قديمي در ميدان وليعصر رفتم و پس از گپي نسبتا طولاني با صاحب مغازه که از رهنما و حامي شروع شد و به ارسطو و سيد حسين نصر و ايزايا برلين رسيد ، البوم جديد حامي و قبلي رهنما را خريدم . با اين توضيح که " دو نيمه رويا " را نداشت و دوباره خريدنش به بعد ها موکول شد ، لابد . ديروز هر دو البوم را Rip  کردم وبه پايشان نشستم . در گوشه اي اما ، حامي سروده و خوانده :


 


« ... با من باش ، با من بيا و بمان ، که من ، بدون " تو"


 به روزگار ، تلخ ، سرد ، اندوه وار ،


فقط نگاه مي کنم ... »


 


و من اين همه را نوشتم ، تا " تو" را دعوت کنم ، دوباره ...


 نوشته شده توسط مصطفي حکيمي در جمعه 25/3/1386 و ساعت 5:21 عصر | نظرات ديگران()

امروز مادرم هم به ياد " تو" افتاده بود و سراغ " تو" را مي گرفت . مي دانم که باورت نمي شود و شايد حتي با نيشخندي اين چند خط را بخواني اما انگار که مادرم هم باور دارد که من فرو رفته ام در کلمه اي انگار ...        


مي داند که مرا چاره اي نيست جز " تو" . تا همين دقايقي پيش ترانه اي از " محمد نوري" را گوش مي کردم . مي خواند :


من مي خوام تا اخر دنيا تماشات بکنم                اگه زندگي برام چشم تماشا بذاره


و الان که اين چند سطر را تايپ مي کنم نوبت به شادترين ترانه ي او رسيده است . ترانه اي که مخصوص لحظات و مجلس خاصي است ...


 نوشته شده توسط مصطفي حکيمي در سه‏شنبه 15/3/1386 و ساعت 11:0 صبح | نظرات ديگران()
هميشه برايم سوال بود که منظور امام از " انتظار فرج از نيمه خرداد کشم " چيست ؟ نمي دانم و برايم جالب است که امام اشاره به 15 خرداد 42 دارد که اغاز انقلاب بود يا اين که از همان روزها 14 خرداد 68 را ديده بود و به انتظارش نشسته بود ؟ و اين سوالي است که هيچ گاه به جواب نمي رسد ...
 نوشته شده توسط مصطفي حکيمي در سه‏شنبه 15/3/1386 و ساعت 10:35 صبح | نظرات ديگران()

خاطره اي که از امام به ياد من مانده است ، اصلا خاطره خوبي نيست . خاطره ي من مربوط به شب و روز 14 خرداد 1368 است . خوب يادم است        ان  شب راديو و تلويزيون از مردم مي خواست براي امام شان دعا کنند و قران بخوانند . ان شب همه حال و هواي عجيبي داشتند . صداي قران يک     لحظه   هم قطع نمي شد ....


صبح اما اولين تصويري که در ذهن من نقش بست و جاودانه شد ، تصوير حياطي ، اخبار گوي تلويزيون بود که با چشمي گريان و بغضي در گلو       مي گفت : روح خدا به خدا پيوست  ... واشک بود و اشک ...


ان خداحافظي با شکوه ، ان شب مصلي ، ان هليکوپتري که نمي نشست ، ان کانتينر ها ، سيماي احمد اقا و ان وصيت نامه ... و الان هم همان بغض  اجازه ي بيشتر نوشتن نمي دهد .


 نوشته شده توسط مصطفي حکيمي در دوشنبه 14/3/1386 و ساعت 6:14 عصر | نظرات ديگران()

براي من از ميان شخصيت هاي معاصرامام خميني و دکتر شريعتي جايگاه والايي داشته اند و دارند . هميشه افسوس اين را خورده ام که چرا نتوانسته ام اين دو را از نزديک ببينم و درک کنم . امام را گاه و بيگاه و به خصوص شب هاي جمعه در تلويزيون مي ديدم که دقايقي کوتاه لز سخنانش را پخش مي کردند و همين .


از دکتر اما در اين سال ها و در رسانه هاي رسمي هيچ خبري نبود و نيست هم البته ! هنوز هم در بسياري از نهادهاي دولتي نگه داشتن و خواندن کتابي از دکتر انگار که گناه کبيره اي است . خود جاهايي را سراغ دارم که کساني به جرم !! خواندن کتاب هاي دکتر مورد مواخذه قرار گرفته اند . ديده ايم و مي دانيد که هيچ گاه رسانه هاي رسمي حرفي از دکتر به ميان نمي کشانند . اما همان ها شايد تنها هر ساله در نمايشگاه کتاب شاهد استقبال با شکوه نسل جوان از کتاب هاي دکتر باشند . و البته اين شاهد بودن هم اثري ندارد که بينايي تنها به ديدن نيست !! يادم هست سال هاي دبيرستان بود که به دنبال کتاب هاي دکتر بودم تا ان ها را بخوانم . کاشف به عمل امد که يکي از اقوام بسيار نزديک علاوه بر کتاب خانه ي نسبتا بزرگي که در پذيرايي خانه اش دارد، چند کتابي هم در انباري خانه نهان کرده که حتما جاي ان ها در ميان ديگر کتاب ها نيست !! با کسب اجازه از خانم خانه -- که نسب بسيار نزديکي با من داشت – به سراغ ان کتاب ها رفتم و چند تايي از کتاب هاي دکتر را در ان ميان يافتم و شاد و خندان ان ها را به زير بغل زدم و به خانه امدم . نيم ساعتي گذشت .  کتاب ها در گوشه ي اتاق بود و من ناهار خورده ، اماده رفتن به مدرسه مي شدم .  که ناگهان صداي مضطرب همان خانم را شنيدم که مرا صدا مي زد و سراغ کتاب ها را مي گرفت و مي گفت که شوهر معلم اش که کتاب ها برای اوست از قضیه خبردار شده و ناراحت شده که این کتاب ها برای مصطفی مضر است و نباید ان ها را بخواند و... این شد که ان روز کتاب های دکتر نیم ساعتی بیشتر در کنارم نبود .


   قرار بود در پست امروز از امام بنویسم ، اما پست طولانی شد و من بیشتر از دکتر نوشتم . شاید دقایقی بعد خاطره ای هم از امام در "تخته سیاه " جای گرفت . شاید .


 نوشته شده توسط مصطفي حکيمي در دوشنبه 14/3/1386 و ساعت 5:53 عصر | نظرات ديگران()

در هفته اي که گذشت بالاخره " سلاخ خانه شماره ي 5 " کورت ونه گات به دستم رسيد و ان را خواندم . براي معرفي شايد هيچ چيزي بهتر از گوشه اي از همان کتاب نباشد ، بخوانيد :


« ببين سام ، اين کتاب خيلي کوتاه و قروقاطي و شلوغ پلوغ است ، علتش هم اين است که انسان نمي تواند درباره ي قتل عام، حرف هاي زيرکانه و قشنگ بزند ، بعد از قتل عام ، قاعدتا همه مرده اند ، و طبعا نه صدايي از کسي درمي ايد و نه کسي ديگر چيزي مي خواهد . بعد از قتل عام انسان انتظار دارد ارامش برقرار شود ، و همين هم هست ، البته به جز پرنده ها . و پرنده ها چه مي گويند ؟ مگر درباره ي قتل عام حرف هم مي شود زد ؟ شايد فقط بشود گفت : جيک جيک جيک »  


 نوشته شده توسط مصطفي حکيمي در يکشنبه 13/3/1386 و ساعت 8:0 صبح | نظرات ديگران()

1- مدتي بود که فرصتي به دست نيامده بود تا "تخته سياه" را به روز کنم . در اين چند روزه مي بايستي بابت دادن پيشنهاد رفتن به نمايشگا ه کتاب ، عذرخواهي مي کردم . وصف نمايشگاه امسال را حتما ديده ايد و شنيده ايد و خوانده ايد و البته الان هم ديگر حتما خيلي دير است که بخواهم از نمايشگاه بنويسم . پس به رسم عادت ديرينه ي ايرانيان ، حرفي نمي زنم و فراموش مي کنيم تا چند روزي مانده به 14 ارديبهشت 87 !!


2-  امسال دوم خرداد ، ده ساله شد مي دانم که تعدادي برايش جشن تولد گرفته بودند اما نمي دانم که ايا کسي جز سيد محمد خاتمي وجود داشت که با چشمي گريان و چشم ديگر خندان به اين روزگار رفته بينديشد ؟ روزگاري که حال به برکت ان احمق ترين مخالفان او که هيچ راهي جز مشتمان براي سخن گفتن نداشتند ، نداي گفتمان سر دهند و قصد کار فرهنگي به سرشان بزند ! هيچ فکر کرده ايد که اگر اين 8 سال نبود ، هيچ وقت اخبار 20:30 از شبکه ي 2 توليد و پخش نمي شد ؟ اين کوچکترين ، کوچکترين و تا بي نهايت کوچکترين حاصل ان روزهاست . روز هايي که باز بنا بر همان عادت ديرينه ، سال ها خواهد گذشت تا به افتخار ان از جاي برخيزيم و کف بزنيم .


3- مباحثه ي کلامي سعيد حجاريان و عباس عبدي ، در مورد دوران اصلاحات در شماره هاي 4 و 5 و6 ايين چاپ شده است . اگر به سرنوشت ان روزها علاقه اي داريد ، اين مقاله ها را از دست ندهيد . هر چند از جاي جاي اين چند مقاله مشخص است که هر دو نويسنده به شدت  نوشته ي خود را سانسور کرده اند .


 نوشته شده توسط مصطفي حکيمي در جمعه 11/3/1386 و ساعت 8:44 صبح | نظرات ديگران()

ديروز که دست دل را رها ساخته بودم تا دوباره قلم را از درون کيفم بربايد و کاغذي را به رنگ ابي خود ، خونين سازد ، حاصل ان شد که برايت نوشتم و در پست قبلي ديده اي انگار .


همان دم که اخرين کلمه ي ديروزين را نگاشتم و ان سه نقطه ي کذا را جاودانه ساختم ، به سرم زد که امروز بعد از اين که تايپش کردم و بر روي "تخته سياه" به ديد نهادم . به " تو" بگويم ، يا نه از "تو" بخواهم که بيايي و بخواني و لااقل کاري کني که بدانم امده اي و ديده اي . به ياد ان روزگار پيشين که "بي قراري" هايم را مي خواندي . که همين امدنت مرا بس است . که اين تنها دلخوشي من است .


 نوشته شده توسط مصطفي حکيمي در پنجشنبه 10/3/1386 و ساعت 8:2 عصر | نظرات ديگران()
   1   2      >
 ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[27/5/1387- 10:3 ع] باور کردن دروغ هاي بزرگ .
[26/5/1387- 8:22 ع] فيتيل المپيک
[24/5/1387- 8:46 ع] شنل قرمزي و عاليجناب سرخپوش
[11/5/1387- 5:52 ع] 8 درس ماندلا براي سياستمداران
[11/5/1387- 1:59 ع] باز يا کبوتر
[11/5/1387- 1:13 ص] از شکستن من
[آرشيو شده ها]

بالا

طراح قالب: رضا امين زاده** پارسي بلاگ پيشرفته ترين سيستم مديريت وبلاگ

بالا