اين پست هم نامه اي است که چون قبلي هنوز به دست صاحبش نرسيده و قبل از اين که او بخواند ، " تو" شايد بخواني اش .اگر بخواني ...
سلام
همه چيز را نمي توان گفت حتما . غم را چگونه مي توان به زبان اورد ؟ درد را چطور ؟ مگر کفتن دوستت دارم به همين راحتي است ؟ انان که عامه اند گاه به راحتي اين سخنان را ، اين کلمات مقدس را به زبان مي اورند و راحت تر از ان خرج هر که و هر چه که بايد و نبايد ، مي کنند . و يا اصلا شايد اين سخنان برايشان مفهومي ندارد که عشق يعني چه ؟ منظورت از درد چيست ؟ غم نان داري شايد ؟
مي ماند ان عده اي که چاره اي ندارند جز سکوت و يا گفتن با استعاره و اشاره . که خب در نظر چون اناني، اين سخنان حرمتي دارندکه بي شک نمي توان به سادگي ، براي هر کسي گفت که لابد درد از ان من است و به خاطر تو . که حتما غم با بودن تو رنگ مي بازد و در نبودت ، اين منم که رنگ مي بازم .
و يا مگر جز اين است که دوستت دارم را به هزار اشاره و ناز برايت مي گويم و شايد ، تنها شايد در خلوتي بي همهمه ان را در گوش ت زمزمه کنم که مي دانم و مي داني : گوش نامحرم نباشد جاي پيغام سروش .
و مي ماند سکوت . سکوتي که فرياد ناگفته هاست . سکوتي که راجع به ان حتي نمي توان نوشت ...
اما مي داني اين دسته دوم در مقابل عامه چه دارند که انان را بي نياز مي کند ؟ اينان ، کلمه را دارند و زير سايه ي کلمه زندگي مي کنند . گاه حتي با او عشق بازي مي کنند . حيران مي شوي گاه وقتي که رقص کلمه را بر روي کاغذ به نظاره مي نشيني که واي ، عجب طراح رقصي پشت اين موزون کلمات است . زندگي مي کنند با اين کلمات . مي نشينند و مي خوانند و مي نويسند . روزي ، دردنامه را ، نوشته هایشان را به چون تویی می دهند و گاه هم ، هیچ چاره ای ندارند که تو ، انگار نیستی . و تاب اوردن در برابر هجوم کلمه ان قدر دردناک است و سخت که باید تسلیم شد . هر چه گفت ، بنویسی و هر چه خواست ، انجام دهی و او را به روی صحنه بیاوری . این است که ناچار ، خود را و تو را به میان جمع می کشانند و ... می شود ان چه که می بینی . وقتی قصه ی " گالان و سولماز" را ، قصه ی " گیله مرد و عسل بانو" را و یا حتما قصه ی "هلیا" را می خوانی ، می بینی که نادر ابراهیمی چگونه اتش گرفته و اتش زده . می بینی که چه کار سختی را انجام داده . که به قول مصطفی مستور ، گوی داغ را بر روی زمین انداخته .
طولانی می شود . بس است . قصدم این قدر نوشتن نبود . اما باز هم به کلمه پناه می برم و باز ان را که از مصطفی مستور نقل کرده بودم و گوشه ای از ان ر sms ساخته بودم ، می نویسم . می نویسم تا شاید بخوانی :
حرف که می زنی / من از هراس طوفان / زل می زنم به میز / به زیر سیگاری / به خودکار / تا باد مرا نبرد به اسمان /
لبخند که می زنی / من – عین هالو ها – زل می زنم به دست هات / به ساعت مچی طلایی ات / به استین پیراهن ات / تا فرو نروم در زمین /
دیشب مادرم گفت تو از دیروز فرو رفته ای / در کلمه ای انگار / در شین / در قاف / در نقطه ها /

نوشته شده توسط مصطفي حکيمي در جمعه 14/2/1386 و ساعت 9:14 صبح |
نظرات ديگران()