داناترين مردم کسي است که شکّ يقينش را زايل نکند . [امام علي عليه السلام]
امروز: چهارشنبه 30 مرداد 1387
   1   2      >

شرمنده از " تو" . ولي انگار باز بايد نقل قولي کنم .  انگار که  وصف حال من است . اين بار از مصطفي مستور از" حکايت عشقي بي قاف ، بي شين ، بي نقطه " :


 


« حرف که مي زني / من از هراس طوفان / زل مي زنم به ميز / به زير سيگاري / به خودکار / تا باد مرا نبرد به اسمان /


لبخند که مي زني / من – عين هالوها – زل مي زنم به دست هات / به ساعت مچي طلايي ات / به استين پيراهن ات / تا فرو نروم در زمين /


ديشب مادرم گفت تو از ديروز فرو رفته اي / در کلمه اي انگار / در شين / در قاف / در نقطه ها . »


 


و من سال هاست که فرو رفته ام در کلمه اي انگار. مي ايي ؟


 


 نوشته شده توسط مصطفي حکيمي در جمعه 31/1/1386 و ساعت 11:15 صبح | نظرات ديگران()

و اما ديشب .


انگار اين يادداشت تنها و تنها مخصوص " تو" است . که لابد تشکر کوچک و کوتاهي است بابت بودنت. بودنت هم اما جور ديگري بود . باز هم بايد گنگ نوشت يا نه ، نمي دانم؟ و اين ندانستن گاه دردي سخت وحشتناک است . خود را و تو را به پست بعدي ارجاع مي دهم تا شايد دليل بود و نبود خود را و کاش " تو" را بنگارم . تنها مي گويم : اومدي ، معجزه کردي .


راستي ، مرا ديدي ؟


 نوشته شده توسط مصطفي حکيمي در جمعه 31/1/1386 و ساعت 10:46 صبح | نظرات ديگران()

زيبا بود اگر مي امدي ، نوشته هايم را مي خواندي – چون پيشين ، چون سال هاي انگار دور – و ان وقت برايم پيامي مي گذاشتي و جلوي نام پيام دهنده مي نوشتي : " تو "


 نوشته شده توسط مصطفي حکيمي در پنجشنبه 30/1/1386 و ساعت 12:15 عصر | نظرات ديگران()

کارم شده نامه نوشتن . جالب است که تمام نامه هايم تا به حال بي جواب مانده است . وقتي که قرار شد دانشگاه را ترک کنم و به سر کار بروم ، طبيعي بود که مراسم خداحافظي – همان goodbye party-- بگيرم . اما بنا به دلايلي که ان ها را در لفافه در نامه اي توضيح داده بودم ، ترجيح دادم که غايب مجلس   باشم . خلاصه من خود نبودم و دوستي در غيابم زحمت کشيد و از روي دست خط افتضاحم ان چه را که نوشته بودم براي بقيه خواند. در پايان ان نامه شعري از منوچهر اتشي اورده بودم . انگار که تمام دليل نبودنم را مي گفت :


« من امدم تا بگذرم چون قصه اي تلخ


در خاطر هيچ ادميزادي نمانم


ننشسته ام تا جاي کس را تنگ سازم


يا چون خداوندان بي همتاي گفتار


بي مايگان را از ره تاريخ رانم ،


سعدي بماناد !


کز شعله ي نام بلندش نام ها سوخت


من مي روم تا شاخه ي ديگر برويد


هستي مرا اين بخشش مردانه اموخت . » 


اما امشب قرار است بودني باشد ! مي داني که اگر نباشي ، باز هم من غايبم !


پانوشت : مانده بودم عنوان اين يادداشت را چه بگذارم . بي هيچ دليلي نوشتم : مثل شب گريه ي عاشق .


 نوشته شده توسط مصطفي حکيمي در پنجشنبه 30/1/1386 و ساعت 8:18 صبح | نظرات ديگران()

دوست خوبم محمد بينا مطلبي نوشته و ان را براي من فرستاده تا در " تخته سياه " جاي گيرد و شما هم ان را بخوانيد . انان که با من در يک دانشگاه تحصيل کرده اند ، او را به نيکي مي شناسند :


« سلام اقا مصطفي ! مثل اين که تو دست بردار نيستي و مي خواهي در اين راه پاي دار باشي . ( نکته را که گرفتي ! ايول ) اخه به تو چه مربوطه که " مثل تمام زندگي " ما چه جوري است ؟ لبالب ازلبخند و بوسه ! معلوم است که تحت تاثير افکار منحط غرب هستي و ترانه هاي مبتذل گوش مي کني . مگه بد شده که دربي مساوي تمام شده ؟ شما مي خواهيد ببريد تا شيشه بشکنيد ؟ فکر کرديد که چي؟ از سيما صحبت مي کني ، حتما 2 روز ديگه هم مي خواهي از مينا صحبت کني . حالا بماند که اقاي ده نمکي در برنامه زنده تلويزيوني مي گويد که قصه سيما و مينا براي بچه هاي جنگ است . ما خودمان مي دانيم که شما نمي توانيد هيچ چيزي را به بچه هاي جنگ ببينيد و مي خواهيد همين سيما و مينا رو هم از اونا بگيريد . تازه ما خودمان مي دانيم که  تجاوز کار بدي است و اين کار را نمي کنيم و هر کسي که تجاوز مي کند را بايد گرفت و ]... [  کرد . و اصولا وقتي راه شرعي و قانوني هست چرا ادم عاقل از ان راه اقدام نکند ؟  از اين پسره مهاجراني هم خيلي مي نويسي که خب کار خوبي نيست . ديگه يادم نيست چي نوشته بودی . شاید بعدا بازم ارشادت کنم . خداحافظ »


این نامه گویا بازگشت محمد بینا است به نوشتن . او دوست و همراه من در سال هایی بوده که نشریه ای را بنیان نهاده بودیم . بازگشت ش را خیرمقدم می گویم و منتظر نامه های دیگرش هستم .   


 نوشته شده توسط مصطفي حکيمي در چهارشنبه 29/1/1386 و ساعت 5:10 عصر | نظرات ديگران()

نامه اي نوشته بودم به دوستي – با ان قبلي فرق دارد !! --  که ان را اين جا مي اورم . با اين توضيح که از ميان نامه هايي که تا به حال براي او نوشته ام شايد تنها اين نامه باشد که قابليت همگاني شدن را داشته باشد :


 


سلام .


دل نوشته اي است که ساعتي قبل از رفتنم نگاشتم . بي هوا و بي هيچ تفکري . هواي رفتن به سرم زد و باز قلم و کاغذ انگار چاره ي فرصت باقي مانده بود . تقديم به تو ، با تمام درد هاي نگفته ام :


سخت است از هيچ نوشتن . از بودي که نبود شد . از هستي که نيست . سخت است قصه گفتن ، درد را فرياد زدن و يا حتي دم فرو بستن .


يا نه اصلا ان چه که سخت ترين کارهاست خود بودن است . همين بودني که ما را رها مي کند از يکديگر و جدا . به ظاهر فارغ مي سازد که تو پي کار خود باش و من هم به دنبال خود که نه تو از مني و نه من از ان تو . سخت است اين قصه ي مدام . اين تکرار مکرر دايره ي حيات .


و باز درست همين جاست که گويي چاره اي نيست تا تنها ، تنها بنشينيم و سر در گريبان تنهايي خويش فرو بريم و نغمه سر دهيم و بخوانيم و زار بزنيم و سر انجام به تلخي ، عادت کنيم . تنهايي را همنشين هميشگي خود مي سازيم که تو ديگر نيستي . که تو ، نه که نيستي که هستي و درد اين است که از ان من نيستي .


و راستي مگر ، اين از ان من بودن ، عين خود خواهي نيست ؟ و مگر من و تويي که گاه به تکرار و گاه به ناچار نام خود را عاشق نهاده ايم ، قرارمان با خود و با تو بر اين نبوده تا فراموش کنيم خود را و با تو باشيم ،


با تو تنها .


مگر قرارمان اين نبوده که ديگر در کنار تو ، مني وجود نداشته باشد که من ، همه تو ام و تو ، همه من . حال در اين ميان اين انحصار ، اين گلايه از    " از ان من نبودن " چه جايي دارد ؟ مگر هنوز مني هم وجود دارد که تو از انش باشد يا نه ؟ و مگر نه اين است که اگر هنوز اين من زنده است و دستي بر اتش مثلا عشق مان دارد ، ديگر اين اتش عشق نيست که چيز ديگري است .


و جواب انگار که سخت دردناک است .


                                                                                                                                                       26/فروردين/1386


پانوشت : اين تناقض وحشتناک عاشقي است انگار . درد بي درمان را مي بيني؟


 نوشته شده توسط مصطفي حکيمي در سه‏شنبه 28/1/1386 و ساعت 11:10 عصر | نظرات ديگران()

1-     به "مکتوب"http://www.maktuob.ir حتما سر بزنيد . دکتر مهاجراني ، داستان کوتاهي نوشته که بسيار خواندني است .


2-     براي نسل سوم امروزي که به شدت فلسفه زده است ، خواندن مقاله برتراند راسل در شماره پنجم "مدرسه" مي تواند بسيار جالب باشد . راسل در اين مقاله شرايط فيلسوف شدن را توضيح مي دهد !


3-     مصاحبه دکتر سيد جواد طباطبايي با شماره اول "شهروند" هم خواندني است .


4-     سيمين دانشور هم در مصاحبه اي که با ضميمه هفتگي"اعتماد" داشته ، کمي ازمشکلات روشنفکران و نويسندگان امروزي گفته است .


5-     با ان همه تعريفي که  از " مرشد و مارگريتا " اثر جاودان بولگاکف شنيده بودم ، هميشه حسرت  مي خوردم که چرا هنوز ان را نخوانده ام . اما با نقدي که دکتر مهاجراني در همان ضميمه "اعتماد" برترجمه فارسي ان نوشته است ، مطمئن شدم که ان چنان ضرري هم نکرده ام ! مترجم ان چنان اشتباهات فاحشي در برگردان رمان انجام داده است که نگران شدم نکند اصلا سمت و سوي داستان عوض شده باشد و به سرنوشت فيلم هاي پخش شده از سيما دچار شده باشد !! انگار بايد تا ترجمه اي ديگر و يا حداقل ويراست مجدد همين ترجمه صبر کرد . هر چند با توجه به ان گوشه هاي انگليسي که دکتر از متن کتاب انتخاب کرده بود ، ترغيب شدم تا نسخه انگليسي ان را ابتياع کنم . بي جرح و تعديل و البته سانسور.


6-     راستي نکند که حجم زيادي از ترجمه هايي که صورت مي گيرد ، چنين مشکلي داشته باشند ؟ فاجعه است و ما در مقابلش تنها شايد نگران مي شويم !! و مگر در اين تنگناي فعاليت فرهنگي که فغان تمام بزرگان را براورده است چاره ديگري هم هست؟


7-     داريوش شايگان در بازهم همان ضميمه هفتگي "اعتماد" مي گويد :" به نظرم روشنفکريا وقتي حرف مي زند مي بايست حرفش معني داشته باشد ،يا اصلا حرف نزند. براي همين سکوت مي کنم"


 نوشته شده توسط مصطفي حکيمي در جمعه 24/1/1386 و ساعت 8:38 عصر | نظرات ديگران()

اين 7 بند در حکم شناسنامه "تخته سياه" است . شناسنامه اي که وعده اش را داده بودم :


1-     تا سه سال پيش – يا حتي کمي بيشتر – فقط و فقط براي خود مي نوشتم . نه براي خود که براي "تو". همان روزها در حالي که " تو" ، سراب و ساغر را پيشنهاد داده بودي نام فانوس را براي وبلاگم برگزيدم . وبلاگي که نمي دانم چه شد !!


2-     اين روال ادامه داشت تا ان که شد ان چه که نبايد مي شد . درست از همان روزها بود که با کمک دوستان نشريه اي را در دانشگاه محل تحصيلم  بنيان نهاديم . نام ستون سرمقاله ان نشريه ، " تخته سياه" بود و هست .


3-     " تخته سياه " را چه ان جا و چه اين جا از " يار دبستاني من " به عاريت گرفته ام . فکر نمي کنم نياز به توضيح بيشتري در مورد اين ترانه وجود داشته باشد .


4-     نه فقط زيبايي و دلنشيني "يار دبستاني من " دليل اين انتخاب بود که رسالتي که در اين ترانه به عهده دانشجويان گذاشته مي شد مزيد برعلت شد .


5-     ان چه که در "تخته سياه " نوشته مي شود بر دو نوع است : مطالبي که يک نوع بازگشت به گذشته در ان است و پس از رخوتي سه ساله شايد دوباره نگاشته مي شوند ، با اين توضيح که خطاب اين مطالب همچنان با " تو" است و نه همه . دوم مطالبي که براي همگان نوشته مي شود و موضوعات مختلفي دارد . اجتماعي و سياسي و فرهنگي و ورزشي و گاه هم حتي طنز .


6-     با ان که مي دانم اينترنت  دنياي مجازي است و ما همه شهروندان مجازي ان هستيم اما نيکو است اگر دوستان بازديد کننده علاوه بر اين که لطف مي کنند و نظر خود را به رشته قلم در مي اورند ، مرا از فيض دانستن نام زيبايشان محروم نسازند .


7-     حرفي نيست جز اين که باقي همه دلتنگي است که "تو" هنوز هم نيستي ...  


 


 نوشته شده توسط مصطفي حکيمي در پنجشنبه 23/1/1386 و ساعت 12:29 عصر | نظرات ديگران()

در اين چند روزه نبودن و به تبع ان ننوشتن فرصت تبريک ميلاد پيامبر( ص) و امام جعفر صادق (ع) را از دست دادم . اما بي شک هيچ ننوشتن هم درست  نيست :


تابستان 83 بود که راهي سفر حج شدم . حج عمره دانشجويي . در مدينه الرسول هر چه که ديدم غربت بود و بس . کوچه پس کوچه هاي بني هاشم قرباني طرح توسعه حرم نبوي شده اند . ديگر از ان همه خاطره نشاني نيست . بقيع هم که ديگر هيچ . بهشتي که انگار به خيال خودشان ويرانه اي بيش نيست . صبح که مي شود ايراني ها منتظر باز شدن در بقيع هستند تا به زيارت 4 امام شان بروند . حال بماند که در اين ميان گاه ميان ايرانيان شيفته اهل بيت و شرطه هاي سعودي بحث و جدل در مي گيرد که نتيجه ان معمولا بسته ماندن در بقيع براي روز بعد است . ان گونه که در يک هفته بودنم در مدينه نصيب ما هم شد . ايراني ها به دنبال مدفن حضرت فاطمه (س) هم هستند . خواه و نا خواه . که اين کشش را انگار هيچ چاره اي نيست . وقتي هم که از نخلستان ها و کوچه هايي که ديگر نيستند مي گذري بي شک مظلوميت علي (ع) را به خاطر مي اوري . اما انگار در اين ميان او که به راحتي فراموش مي شود  رسول خداست . در مدينه علي و فاطمه و تمام فرزندان شان غريب هستند اما او که ازهمه غريب تر است هم اوست که نامش بر پيشاني شهر نوشته شده است . در مدينه انگار جزبا ديدن قبه الخضرا کسي به ياد رسول الله نمي افتد . وارد مسجد النبي که شوي ، مي بيني .


او که مي بيند چگونه فرزندانش را مورد بي مهري قرار مي دهند و در عوض براي ابوبکر وعمرکه در کنارش ارميده اند زيارت نامه مي خوانند . او که مي بيند حتي ما هم ، حتی ما به یادش نیستیم . در این زندگی هر روزه مان که هیچ ، به مدینه هم که می رویم او را فراموش می کنیم .       


 نوشته شده توسط مصطفي حکيمي در چهارشنبه 22/1/1386 و ساعت 11:38 صبح | نظرات ديگران()

« مستقل از انسان و ان چه انسان مي کند ، در جست و جوي چيزي در ذات زندگي نبايد بود . هرگز از زندگي ان گونه که انگار گلداني است بالاي تاقچه يا درختي در باغچه ، جدا از تو و نيروي تغير دهنده تو ، گله مکن! هرگز از زندگي ان گونه سخن مگو که گويي بدون حضور تو ، بدون کار تو ، بدون نگاه انساني تو ، محبت تو ، ايمان تو ، نفرت تو ، خشم تو ، فرياد تو و انفجار تو ، باز هم زندگي است و مي تواند زندگي باشد... »


اين گوشه اي بود از يکي از نامه هاي نادر ابراهيمي به همسرش که در کتاب " چهل نامه کوتاه به همسرم " چاپ شده است . امروز تولد اقاي نويسنده است و من که شيفته ي کتاب هاي اويم جز ارزوي سلامتي و اين که هر چه زودتر از دست ان درد کهنه رها شود تا باز هم بنويسد کار ديگري نمي توانم بکنم . کلاس سوم  راهنمايي بودم که " اتش بدون دود " را از کتابخانه گرفتم . روايتي 7 جلدي از عشق ، از گالان و سولماز و قصه هاي ان ها .  به دانشگاه که رفتم بيشتر با اقاي نويسنده اشنا شدم . شاهکارش " بار ديگر ، شهري که دوست مي داشتم " را بارها خواندم و به سراغ " يک عاشقانه ي ارام " رفتم . مي دانم که ابراهيمي اثار بسيار زيادي دارد اما همين چند کتابي که از او خوانده ام  حاوي نگاهي از عشق و دوست داشتن است که در يک کلام نگفتني است . بايد بخواني ، چند بارحتي .


« هليا بدان که من به سوي تو باز نخواهم گشت . تو بيدار مي نشيني تا انتظار، پشيماني بيا فريند . بگذار تا تمام وجودت تسليم شدگي را با نفرت بيا ميزد ، زيرا که نفرين،بي ريا ترين پيام اور در ماندگي است .


شب هاي اندوهبار تو از من و تصوير پروانه ها خالي است »                                     از" بار ديگر ، شهري که دوست مي داشتم "


 نوشته شده توسط مصطفي حکيمي در سه‏شنبه 14/1/1386 و ساعت 3:5 عصر | نظرات ديگران()
   1   2      >
 ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[27/5/1387- 10:3 ع] باور کردن دروغ هاي بزرگ .
[26/5/1387- 8:22 ع] فيتيل المپيک
[24/5/1387- 8:46 ع] شنل قرمزي و عاليجناب سرخپوش
[11/5/1387- 5:52 ع] 8 درس ماندلا براي سياستمداران
[11/5/1387- 1:59 ع] باز يا کبوتر
[11/5/1387- 1:13 ص] از شکستن من
[آرشيو شده ها]

بالا

طراح قالب: رضا امين زاده** پارسي بلاگ پيشرفته ترين سيستم مديريت وبلاگ

بالا