هنگامي که نزد آموزگار يا در مجلس هاي دانش نشستيد، نزديک هم شويد و برخي پشت برخي ديگربنشيند . مانند دوران جاهليت پراکنده منشينيد . [پيامبر خدا صلي الله عليه و آله]
امروز: چهارشنبه 30 مرداد 1387

چند روز پيش بود . نشسته بودم پشت ميز و استاد در حال درس دادن هنوز . نام « تو» اما ، رهايم نمي کرد . نمي دانم چه شده بود باز . کاغذي در زير دستانم بود و زيبا نامت را مي نوشتم  . نه به فارسي که مبادا بازيچه شود نامت ، که به انگليسي .  تا حتا اين گونه نوشتن نامت هم برايم يادآور خاطره اي باشد ...


 


 نوشتم و خط زدم و يک باره زبان نوشته از انگليسي به فارسي تبديل شد . نوشتم و ماندم . نوشتم و سوختم . کاغذي برداشتم و اين ها را نوشتم . ياد آن سررسيدي افتادم که سال ها پيش – چه زود مي گذرد انگار – زيبا نامت را به همراه گروه خوني ات بر روي آن نوشته بودي و بعد به من سپردي اش . به درد کارت نخورده بود ، لابد . قصدي هم نداشتي ، لابد . مي دانم ، لابد ...


 


و « تو» مرا به خواب ، به خلسه بردي . نگاه سنگين استاد را حس مي کردم که ديده بود در کلاس روز پيشش چه فعال بوده ام و امروز چه سخت غايبم از حضورش. الان دارد از تخيل صحبت مي کند . از تصورات . و من آتش مي گيرم . مگر خيالي غير از « تو» هم هست ؟


 نوشته شده توسط مصطفي حکيمي در پنجشنبه 30/3/1387 و ساعت 8:10 عصر | نظرات ديگران()
 ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[27/5/1387- 10:3 ع] باور کردن دروغ هاي بزرگ .
[26/5/1387- 8:22 ع] فيتيل المپيک
[24/5/1387- 8:46 ع] شنل قرمزي و عاليجناب سرخپوش
[11/5/1387- 5:52 ع] 8 درس ماندلا براي سياستمداران
[11/5/1387- 1:59 ع] باز يا کبوتر
[11/5/1387- 1:13 ص] از شکستن من
[آرشيو شده ها]

بالا

طراح قالب: رضا امين زاده** پارسي بلاگ پيشرفته ترين سيستم مديريت وبلاگ

بالا