4 سال پيش که به حج رفته بودم ، قبل از رفتن و در حين سفر «حج» دکتر شريعتي را بارها خواندم . از آن آموختم که مقصود از اين سفر کشتن اسماعيل است و هر کسي براي خود اسماعيلي دارد چونان ابراهيم . و البته نه مانند او حتما بايد اين اسماعيل ، پسرش باشد . که اسماعيل هر کسي ، خاص اوست و با ديگري متفاوت . ياد گرفتم که بايد اين اسماعيل را به قربانگاه ببري ، تا خداوند او را به تو ببخشايد .
اين شد که در همان روزها هم در مسجدالنبي ، مي نشستم به نظاره « تو» و از کشتن اسماعيل مي نوشتم . حاصل ، دل نوشته هايي شد که هنوز مجال حضور در « تخته سياه » را نيافته اند . اما مقصود از اين يادآوري و نوشتن اين چند خط ، « تو» بودي . چنان که در ذيل مي خواني :
آن روز در نمايشگاه ، مهدي بود که همراه من بود تا « تو» ما را ديدي . جلو نيامده بود . من تنها آمدم و شد آنچه که قبلا نوشته ام و برگشتم . بعد ها ، مهدي گفت : نمي خواستم اسماعيل تو را ببينم . تا باز از« کشتن اسماعيل » تو ، لذت ببرم .
راحت بود گفتنش و سخت بود شنيدنش . کاش ، رجعتي بود براي اسماعيل من . کاش اين اسماعيل ، هرگز کشته نمي شد ...









