از آنچه نمي شود مپرس که آنچه شده است تو را بس است . [امام علي عليه السلام]
امروز: چهارشنبه 30 مرداد 1387

آن روز ، 6 ساله بودم . از جنگ و بمباران و موشک باران و رفتن به پناه گاه ، اکنون فقط تصاويري کوتاه را در ذهن دارم . اما از آن روزها ، نه . انگار که تمام و کمال آن روزها به يادم مانده ، که لابد به ياد همه مانده است .


 


يادم هست ، پدربزرگم بر روي تخت چوبي اش نشسته بود و من در کنارش مشغول بازي لابد . افشار -- که آن روزها مي گفتند ، پسرش را به خاطر بلعيدن پاک کن از دست داده است – اخبار مي گفت ، که حال امام خوب نيست و برايش دعا کنيد . آن شب حال هيچ کس خوب نبود . يادم هست راديو تا صبح قرآن پخش مي کرد و من هم خوابيده بودم حتما . که طبيعي بود آن روزها ندانم چه کسي را از دست مي دهيم ... 


 


صبح که بيدار شديم ، نمي دانم صبحانه مي خورديم يا خورده بوديم يا نه اصلا ، اين بار حياتي را بر روي صفحه تلويزيون ديدم و او گفت آن چه را که دوست نداشتيم اتفاق بيافتد . ديگر از پاي تلويزيون تکان نخوردم ، نه به قول کامران نجف زاده به خاطر تعطيلي مدرسه ها ، که هنوز مدرسه نمي رفتم . که انگار از همان کودکي ، با همه ي آن نفهميدن ها و ندانستن ها ، آري از همان کودکي ، چيزي در من فرو ريخته بود ...


 


تمام آن وقايع ، آن بر سر وسينه زدن ها و شمع روشن کردن ها ، آن همه عوض کردن تابوت و ننشستن هليکوپتر ، آن همه شيدايي و ويراني حاج احمد آقا را از تلويزيون ديدم ...


 


و گذشت . امروز هم همه ي آن خاطره ها تداعي شدند . و من اين بار مي دانستم چرا آن روز از پاي تلويزيون تکان نخورده ام ...


 نوشته شده توسط مصطفي حکيمي در سه‏شنبه 14/3/1387 و ساعت 1:29 عصر | نظرات ديگران()
 ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[27/5/1387- 10:3 ع] باور کردن دروغ هاي بزرگ .
[26/5/1387- 8:22 ع] فيتيل المپيک
[24/5/1387- 8:46 ع] شنل قرمزي و عاليجناب سرخپوش
[11/5/1387- 5:52 ع] 8 درس ماندلا براي سياستمداران
[11/5/1387- 1:59 ع] باز يا کبوتر
[11/5/1387- 1:13 ص] از شکستن من
[آرشيو شده ها]

بالا

طراح قالب: رضا امين زاده** پارسي بلاگ پيشرفته ترين سيستم مديريت وبلاگ

بالا